سه روز است که نمی‌توانم سحری بخورم. نه اینکه خواب بمانم یا سحری نداشته باشم، نه.

سه روز است که وقت سحر صدای جنگنده‌ها را می‌شنوم. از روی سرمان رد می‌شوند به مقصد بوشهر و خارگ. بی‌وجدان‌ها می‌روند که سحری را به دهانِ رزمنده‌ها زهر کنند. سحری مختصر و بدون سالاد و نارنج و سبزی. همان لقمه نانِ که پای پدافند خورده‌نخورده رهایش می‌کنند تا تعرض دشمن بی‌جواب نماند. البته که خیالم راحت است دشمن هر جا برود در امان نیست و ذلتش حتمی است. آن‌ها با عشق به ایران ایستادگی را معنا می‌کنند.

او ایستاده تا من راحت سحری بخورم، اما مگر می‌شود؟ دست و دلم به لقمه نمی‌رود وقتی آن‌ها پای مرزها، لانچرها و پدافند گشنه‌اند.

اصلاً همین بی‌خبری از این‌که سیرند یا گرسنه. تشنه‌اند یا سیراب؟ می‌کشد تو را.

با این فکرها مگر لقمه از گلویت پایین می‌رود؟

کوفتت می‌شود. زهرمارت می‌شود.

هر لقمه استخوان می‌شود و راه گلویت را می‌بندد.

نمی‌دانم، لابد ما هم با صبر بر این بی‌خبری ایستادگی را معنا می‌کنیم.

از شبی که صدای زشت و نکره‌‌ی جنگنده‌هایشان توی آسمان پهن شد و بعد خبر بمباران خارگ به گوشم رسید روحم به درد آمد. با این‌که یکی از کارمندان شرکت نفت گفت: «ترامپ هیچ غلطی نتونست بکنه فقط B2 بلند کرد ای همه راه آورد که دلخوشی مانه خراب کنه. الهی کاخ سفید رو سر ترامپ بُرُمبه که دو تا اتاق تفریحیِ فکسنی‌مون لب دریا خراب کرد و حالا موندیم شبای جمعه کجا بریم».

ولی راستش را بخواهید دردم گرفت. اصلاً اگر تلی از خاک ایران را هم بزند دردم می‌گیرد. حالا زباله‌ی آمریکایی بعد از آن شب عادت کرده سفره‌ی سحری که پهن می‌شود جنگنده‌هایش را بلند می‌کند که مثلاً قوت زور و بازوی بچه‌های‌مان را بگیرد.

همین که صدای نحس‌شان را می‌شنوم میلم به غذا خوردن کور می‌شود. چطور من می‌توانم سحری بخورم و او موشک؟ یا در خوش‌بینانه‌ترین حالت ممکن با شکم سیر بخوابم و رزمنده‌ها دل‌گشنه سحر را به افطار برسانند؟

این هم از ویژگی‌های منحصربه‌فرد ما ایرانی‌هاست؛ حال خوب و بدمان را با هم شریکیم.

شده‌ایم تار و پود هم.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.