در میان جمعیتی که از آن سوی مرز و در گرمای سوزان خود را به دوغارون رسانده‌اند، مردی آرام‌تر از دیگران قدم برمی‌دارد. عصایی در دست دارد و پای شکسته‌اش، هر قدم را برایش دشوارتر کرده است. اما انگار هیچ دردی توانِ متوقف کردن او را ندارد. سیدمحمدحسین موسوی از کابل افغانستان آمده؛ مردی که می‌گوید عشق، سختیِ راه را از یادش برده است.

هر قدمی که برمی‌دارد، روایتی از دلدادگی است. می‌گوید وقتی خبر شهادت رهبر را شنید، آن‌قدر اندوه بر دلش سنگینی کرد که کارش به دکتر کشید. هنوز هم وقتی از آن روز سخن می‌گوید، بغض صدایش را می‌گیرد. از حادثه مدرسه میناب یاد می‌کند و با تأثر از کودکانی می‌گوید که به‌گفته او، قربانی جنایت‌های آمریکا و اسرائیل شدند؛ با همان لهجه شیرین افغانستانی آرام می‌گوید: «والله، دل ما بسیار سوخت... ای درد، دردِ همه مسلمان‌ها است.»

مرد، خاطراتش را ورق می‌زند. می‌گوید سال‌ها پیش، با آنکه سن کمی داشت، آرزو داشت در مراسم تشییع امام خمینی (ره) حضور داشته باشد و همان آرزو، برای همیشه در ذهنش ماندگار شد. امروز، سال‌ها بعد، با پایی شکسته و تکیه بر عصا، دوباره راهی سفری شده است که مقصدش، بدرقه مردی است که او را رهبر شهید خود می‌داند.

از او می‌خواهیم اگر بخواهد تنها یک جمله به رهبر شهید بگوید، چه خواهد گفت؟ لحظه‌ای سکوت می‌کند. نگاهش را از زمین می‌گیرد، اشک در چشمانش حلقه می‌زند و آرام می‌گوید: «رهبر شهید... تو به ما درس آزادگی دادی.»

سیدمحمدحسین تنها یک زائر نیست. او راوی نسلی است که عشق و ارادت را نه با شعار، بلکه با رنج سفر، با پای شکسته و با قدم‌هایی آرام اما استوار معنا می‌کند. روایت او، روایت مردی است که جسمش خسته است، اما گام‌هایش در دفاع از حق استوار است.

#جنگ_رمضان

#باید_برخاست

#روایت_بدرقه

#آقای_شهید_ایران

عکاس: سینا آرام

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.