با همسرم رفتیم سینما اسفند ببینیم. قصهی پسر عرب جنوبی به اسم علی هاشمی که یک طرح عملیاتی بکر آورده بود اما برای اجرایی شدنش مدام به مانع میخورد. یکی از موانع، توجیه فرماندهان ردهبالا بود. در جلسهی فرماندهان، یکی از سرسختترین مخالفان، غلامعلی رشید بود.
بعد از تمامشدن فیلم وقتی از سینما بیرون آمدیم، با همسرم راجع به آن قسمت جلسهی فرماندهان و شخصیتهای شناختهشدهاش صحبت کردیم. هنوز خبری از جنگ دوازدهروزه نبود و من از غلامعلی رشید چیزی نمیدانستم جز یک اسم که به گوشم آشنا بود. همسرم گفت: «به این یک تکه فیلم نگاه نکن، میدونستی غلامعلی رشید یه نابغهی نظامیه؟» گفتم: «ولی خیلی بد پرداخت شده بود، آخه اون چه دیالوگی بود.»
همان تکجملهی همسرم باعث شد آن تصویر از غلامعلی رشید که یک مانع بزرگ بود در برابر ایدهی تازهی یک جوان، توی ذهنم تهنشین نشود.
جنگ که شروع شد غلامعلی رشید جزو اولین شهدا بود. فرماندهی قرارگاه خاتم که بعد از شهادتش از طراحی عملیاتهایش میگفتند؛ از اینکه مو را از ماست بیرون میکشیده، از اینکه تا چند لایه بعد را محاسبه میکرده، فرماندهای با جدولها و پروندههایی در دست که میزان موفقیت عملیاتهای وعدهی صادق را تحلیل و حرکت دشمن را پیشبینی میکرده است.
بعد از شهادت غلامعلی رشید به این فکر کردم که بعضی از ما نسبت به آدمهایی که میشناسیم مثل آن دوربین سینما عمل میکنیم؛ سوژه را از یک زاویهی خاص میبینیم، روی نقطهضعفهایش زوم میکنیم، حتی گاهی با لنز غبارگرفته بهشان نگاه میکنیم. اینطور میشود که گاهی قهرمانها را یک مانع بزرگ میبینیم.
یاد گرفتم باید مثل یک دوربین هلیشات باشم؛ کمی فاصله بگیرم، دور سوژهام بچرخم و از زوایای مختلف ببینمش، ضعفها و قوتهایش را با هم ببینم. آنوقت به آدمهای سرزمینم، به آینده امیدوارتر خواهم شد و شکرگزارتر.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…