منتظر ایستاده بودم تا پسرک روی دوش دوستانش از راه برسد. بالای لبشان تازه سبز شده بود. هنوز جا داشت قدشان بلند‌تر شود. هنوز پشت نیمکت‌های چوبی مدرسه که می‌نشستند، زانویشان به جامیزی گیر نمی‌کرد. هنوز سَرِ قاپیدنِ قُلِ دیگر کیک‌دوقلو، بیست دقیقه‌‌ی زنگ تفریح را به جان هم می‌افتادند. شاید کُشتی‌های بی‌بَرَنده و بی‌موقع، بیشتر از کیک بهشان مزه می‌داد.

خانمی که پاکت خرید‌های بازارش را توی یک دست داشت و با دست دیگر رویَش را گرفته بود، از من پرسید: «نمی‌دونی کجا شهید شده؟ چرا تنهاست؟»

تنها نبود. هم‌کلاسی‌هایش دوروبرش بودند، اسپند و عود و پرچم می‌چرخاندند، مجلس می‌گرداندند. هنوز آنقدری مرد نشده بودند که از اشک ریختن خجالت بکشند؛ هرچند که مرد‌ترین مرد‌ها چه هق‌هق‌ها کرده‌اند در این بیست‌و‌اندی روز..

گفتم: «دیگر تنها نیست. رفت پیش خانواده‌اش؛ چند روز پیش شهید شده بودند..»

تشییع شهید محمدحسینِ یازده‌ساله

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.