شاهرود برنامه داشتم. یک روز مهمان مصطفی واحدی و خانواده‌ی محترمش بودیم؛ راستش اول اکراه داشتم که به منزل کسی بروم که شناخت درستی از او ندارم.

وقتی گفتند ایشان مسئول حوزه‌ی هنری است، بیشتر بی‌رغبت شدم!

من سال‌ها قاطی هنرمندها بوده‌ام؛ ولی آن‌قدر نگاه‌های سطحی، دغدغه‌های تکراری، ضعف در تکنیک و فقر خلاقیت در بعضی از آن‌ها دیده بودم که مصاحبت با آن‌ها، و خصوصاً از جنس مدیرانشان را اصلاً نمی‌پسندیدم.

وقتی جلوی منزل مصطفی پیاده شدم و دیدم جوانی با موها و محاسن بلند است، بیشتر سرد شدم.

ولی فقط چند دقیقه طول کشید تا او را از پشتِ نگاه‌های پرحیا، کلمات پاکِ حاکی از طهارت فکر و روحش، تواضع بی‌حدش و حسِ فوق‌العاده‌اش به سیدالشهدا (علیه‌السلام) بشناسم و دلبسته‌اش بشوم.

از آن به بعد جزء معدود مخاطبان گوشی‌ام بود که مرتب با او تماس داشتم و از او برای کارهای هنری و رسانه‌ای نهضت کمک می‌گرفتم و انصافاً خودش بیش از من پیگیری می‌کرد.

امروز داشتم از بیروت به بعلبک می‌رفتم؛ کانال راوینا را باز کردم و متنی درباره‌ی او خواندم. اولش متوجه فوت مصطفی نشدم تا به این عبارت رسیدم: «رحمت خدا بر آقا مصطفی واحدی شاهرود که جزو عناصر به‌دردبخور و هزینه‌بده‌ی جبهه‌ی انقلاب بود.» باور کنید قلبم یک‌باره درد گرفت و تا دقایقی مبهوت بودم. به ادمین راوینا پیام دادم و...

رحمت خدا بر آقا مصطفای خندان، زیبا، مهربان و بی‌ادعا. قربان آن موها و محاسن بلندش و خنده‌هایی که دل همه را برده بود.

اللهم إنا لا نعلم منه إلا خیراً و أنت أعلم به منّا...

خدا به خانواده‌ی محترمش صبر عطا بده.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.