کارهایم کورس گذاشتهاند. آدم بیجان و بیرمق چطور میتواند در رقابتِ کار پشتِ کار، نفر اول باشد؟ بیرمق میروم تجمع. یکی دو تا کار را هم میبرم شاید یکی را تمام کنم.
ایران اعلام کرده حالا که لبنان را میزنی، من هم تو را میزنم. کی؟ امشب. یک وَرِ ذهنم میگوید میزند. آن یکی وَرِ ذهنم میگوید نوچ از این خبرها نیست.
زینب بیرمقتر از من سوره فتح میخواند. من اما میخواهم رکورد خواب را بزنم. البته واضح است هیچگاه این رکورد را نخواهم زد. پس سعی میکنم روایتهای گروه بوشهر را بخوانم و نظر بدهم.
فاطمه هم میآید. ملتفتم میکند امشب خبرهایی میشود. میروم سراغ گروههای بله و ایتا. اعضای گروه نغمه در بله صدای جنگنده شنیدهاند. اعضای گروه کافه در ایتا صدای شلیک موشک.
ذوق میکنم.
- جانمی جان، داریم میزنیم. داریم میزنیم.
زهرا و زینب هم میروند سراغ کانالها. خبری نیست.
فاطمه میگوید بوی عطر سرهنگ ذوالفقاری به مشام میرسد. میخندم. آنقدر فونت را درشت کرده هر نابینایی میتواند نوشتههای گوشیاش را بخواند. عینک بزن دختر این چه وضع زندگی است.
کانالها خبردار شدند. برمیگردم سمت زهرا.
- حیفا را زدیم.
زهرا میپرسد کجایش را. میگویم به من نگفتند کجا را میزنند.
حاج آقا فرحزاد بالای سن سخنرانی میکند. صدا بلند میکنم.
- حاج آقا اللهاکبر.
صدایم از حلقه خودمان رد نمیشود. به نظرم امشب حاج آقا طولانیترین منبر را در قرن حاضر خواهد داشت. دلم میخواهد فریاد بزنم و همه را خبر کنم.
دقایقی میگذرد و خبرها بینمان رد و بدل میشود. سَر میکشم تا جایگاه را درست ببینم. چند نفر پشت حاج آقا ایستادهاند. خادمهای حرمند. کی آمدند؟
ولولهای در جمع ما افتاده. بالاخره منبر حاج آقا تمام میشود.
نمیدانم آقای سیرلانی است یا آقای طاهری، خبر را میخواند. مارش عملیات هم پخش میشود.
میدان یکصدا جیغ و فریاد و اللهاکبر میشود.
همه ایستادهایم. بین فریادها با گوشه چشمم شیء نورانی میبینم. برمیگردم. موشک وسط آسمان دارد میرود. با انگشت نشانش میدهم و فریاد میزنم.
- موشک، موشک.
خدای من! چقدر زیباست. چقدر دوستش دارم. همه میدان رو به موشک ایستادهاند و اللهاکبر میگویند. مشتها گره کرده. مسابقهی هر کی بلندتر بگوید برنده است راه انداختهایم.
اللهاکبر اللهاکبر اللهاکبر
- خدایا تو بزن. خدایا نابودشون کن.
یادم رفته نای نشستن نداشتم. یادم رفته آرزوی خواب داشتم.
وقت رفتن آدم دیگری شدهام. منِ وقتِ آمدن نیستم. مردم هم مردمِ وقت آمدن نیستند. برق موشک در چشمها نشسته و لبها میخندد.
- خدایا مردم ما را زیاد شاد کن. این مردم غم زیاد دارند.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…