می‌ایستم روبه‌روی پل جمهوری. مردم با پرچم و عکس امامِ امت، شعار می‌دهند. هر لحظه جمعیت بیشتر می‌شود.

خانمی سالخورده می‌ایستد کنارم. ابروهایش در هم است و با تلفن همراهش صحبت می‌کند. نمی‌خواهم بشنوم؛ اما نمی‌شود. بلند صحبت می‌کند و حرکت پرچم توی دستش هم قطع نمی‌شود.

صحبتش که تمام می‌شود، می‌گوید دخترش از آن‌طرف دنیا زنگ زده و گفته نرود تجمع! نمی‌داند از کجا می‌فهمند که هر شب می‌آید! شاید هم تلفنش شنود می‌شود!

دخترش گفته بود اگر بفهمند مادرش می‌رود تجمع، اذیتش می‌کنند و از کارش اخراج می‌شود. دخترش معتقد بود چیزی به پایان این رژیم نمانده و باید حواسش را خیلی جمع کند.

می‌خواهم دلداری‌اش بدهم که می‌گوید دخترش برایش دعوت‌نامه فرستاده که برود پیشش.

نمی‌دانم از آن طرف خط چه شنیده که احوالاتش به‌هم ریخته است. پرچم را تندتند توی هوا تکان می‌دهد و با صدای بلند می‌گوید: «هر چه می‌خواهد بشود، من تا آخرش هستم!»

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.