با پرچم دور افتخار میزند، روی زمین پهنش میکند و روی اللهِ پرچم بوسه میزند. تلویزیونمان برای بار nام، قهرمانی «نقی معمولی» را در سریال پایتخت قاب میکند.
تکرارهای بیانتهای پایتخت در هر شبکه و از هر قسمتی که به پستمان بخورد، از همانجا دنبالش را میگیریم. خانوادگی و همه باهم. هربار سر مسافرت با گنبد و گلدسته حرص میخوریم، با حملهٔ داعش ترس به جانمان میافتد، با پارهشدن کت رحمت میخندیم، سر مسافر سوارکردن بهتاش توی نفربر به سبک ترمینال، از خنده ریسه میرویم و...
راستش پایتخت فقط یکی از سریالهاییست که حتی تکرارش هم برایمان جذاب است!
«چندتا سریال ایرانی طنز و خانوادگی از نمایش خانگی دانلود کنم» فکری بود که برای تنوع در فهرست سریالهایمان، از ذهنم گذشت. ولی عجب فکری کردم که سریال دانلودشده را اول خودم تماشا کردم! آنقدر مسائل انحراف اخلاقی و اروتیک داشت، که منِ سیساله هم خجالت کشیدم تا ته نگاه کنم. برگشتیم به همان فیلمهای تولیدی دههٔ هفتاد، که برای خواهرهای دهه هشتادیام جذاب است و برای ما نوستالژی.
اسفند و رمضان ۴۰۴ باهم از راه رسیدهبودند و آیفیلم، شبها پایتخت۷ را در فهرست پخش داشت. طبق معمول، سر ساعت پخش با تخمه و چای پای تلویزیون بودیم. اما اینبار پخش پایتخت به پایان نرسید. زیرنویس تلویزیون قرمز شدهبود، مثل چشمهایمان. «انالله و انا الیه راجعون» مینوشتند برای آقا.
جلد کتاب «اول وصف تو» خیال قدمهایم را برد روی زیلوهای آبی بیت. از روی پیشخوان کتابفروشی دریا برش داشتم و تا شب، لاجرعه خواندم. یکبار کافی نبود؛ میخواستم برای درک لحظههایی از زندگی راویها، که کنار آقا بودند، دوباره بخوانم؛ خواندم. سهباره بخوانم، خواندم. بار چهارم، دو سه روایت را که توی ذهنم چرخ میخوردند خواندم. مثلاً روایت سیروس مقدم، کارگردان پایتخت را.
حالا پنج ماه و خردهای از شهادت آقا میگذرد. پایتخت به فهرست پخش آیفیلم برگشته. نقی و هما دارند دخترهایشان را به خانهٔ بخت میفرستند. روایت سیروس مقدم برایم پررنگ میشود و جملات حضرت آقا در مورد این سریال توی ذهنم جان میگیرد: «هروقت پایتخت پخش میشه، نوهها میان بهزور من رو مینشونن که سریال رو ببینیم. بهترین سکانس عاشقانهای که دیدهام، سکانسیست که شب کشتی نقی، هما با فلاسک برایش چای میریزد و حرف میزنند. نقی اینطور دوپینگ روحی میکند و قهرمان میشود. میخواستم این نکته را بگویم تا هنرمندان دیگر هم بدانند میشود سکانس عاشقانه گرفت، ولی با این زبان و به این زیبایی.»
خواهرم میگوید: «آخی! تصور اینکه ما همزمان داشتیم با آقا پایتخت نگاه میکردیم خیلی جذابه!»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…