از چند ماه پیش مدام تماس میگرفت و پیگیر زمان برگزاری مراسم وداع و تشییع آقای شهیدمان بود. تا به قول خودش:
«برای آخرین امر دنیایی آقای شهید بتونیم کمکی کنیم؛ البته اگه لایق باشیم.»
از شب قبل از آغاز مراسم وداع در تهران، خودش را به حوزه هنری تهران رساند؛ برادرانه هر جا که نیاز بود پای کار آمد و اگر نبود همراهی او و همکارانش، حتماً بهخوبی از میزبانی عزیزان راوی برنمیآمدیم.
مخلص بود و عمیقاً انقلابی، بیریا و پرکار و صدالبته کاربلد. در آن چند روز برای انجام هر کاری سر از پا نمیشناخت؛ هر لحظه از روز یا شب که کمکی خواستم کنارم بود و متواضعانه بار برمیداشت و مشکلی را حل میکرد. وقتی دو کارت دیدار برای آخرین حضور دنیایی آقای شهیدمان در زینبیه بیت رهبری فراهم شد و به او گفتم، در پوست خود نمیگنجید و پس از پایان مراسم حال عجیبی داشت.
بعد از مراسم تشییع، چند روز یکبار تماس میگرفت یا با پیامی ابراز لطف و دلتنگی میکرد، تا به روزهای اربعین رسیدیم. پیگیر بود تا باز هم کنار همدیگر خادمی کنیم؛ پیام داد، تماس گرفت و دائماً پیگیر بود تا شاید دوباره کنار هم توفیق خادمی پیدا کنیم.
دریغا که اینبار شرایط فراهم نشد.
روزهای خادمی در چایخانه حضرت رضا (ع) فرصت دیگری بود که چند روزی کنار برادر عزیزم خاطراتی زیبا ثبت کنم و بیاموزم از سجایای نیک اخلاقیاش؛ از تواضع، اخلاق خوش و عمل مخلصانه و بیریای او.
در این نخستین شبِ جمعه آسمانی شدنش، از خدای متعال همنشینی با ارباب بیکفنمان، شهدای کربلا و آقای شهید ایران که عمیقاً به او عشق میورزید را خواهانم.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.