برای خادمی روزهای تشییع که ثبت‌نام کردم، طبق تقسیم‌بندی، محل حضور من در حوزهٔ هنری استان تهران تعیین شده بود؛ در محل اسکان دوستان روایت‌نویس.

از اینکه قرار بود در چندقدمی آقا باشم، راضی بودم. اما دل‌نگران بودم که نکند به‌خاطر کار، نتوانم به وداع داخل مصلی برسم و آقا را نبینم.

شب شروع خادمی، ابتدا خبر و سپس کارتِ مراسم وداع بیت هم رسید. آخرین حضور آقا در بیتش بود و نمی‌شد از چنین رویداد تاریخی گذشت. نه می‌توانستم از وداع بیت بگذرم و نه می‌توانستم خودم را به حوزهٔ تهران برسانم. برنامهٔ بیت درست همزمان شده بود با زمانی که باید پذیرش مهمانان را شروع می‌کردم.

زنگ زدم به خانم‌مسئول و داستان را گفتم. قرار شد فعلاً فردی جایگزین بگذارد و بعد از بیت، خودم را سریع برسانم به حوزه.

اما به‌دلیل به‌هم‌خوردن نظم برنامه‌های بیت، وداع آقا چندین ساعت دیرتر انجام شد و آخرشب برگشتیم منزل. احوالم بعد از اول‌بار دیدنِ تابوت آقا خوب نبود. خانم‌مسئول گفت نیاز نیست این وقت شب بروم حوزه. گفت یکی از مهمان‌ها، کار را دست گرفته و پذیرش و خادمی را انجام می‌دهد. پرسیدم چه کسی؟ گفت از بچه‌های شاهرود است.

صبح کلهٔ سحر با شرمندگی و تمرین عبارات عذرخواهی، خودم را رساندم به حوزهٔ تهران. به طبقهٔ اسکان خانم‌ها که رسیدم، با دیدن سفرهٔ پهنِ صبحانه و چای آماده، شرمندگی‌ام دوچندان شد. در میان احوالپرسی با تعدادی از دوستانِ نویسنده و راویِ آشنا، چشمم دنبال مهمان شاهرودی می‌گشت که عذرخواهی کنم. در همین حین، مریم با همان روی همیشه گشاده و لب همیشه خندان از اتاق مجاور بیرون آمد و تازه فهمیدم کسی که جور غیبت مرا کشیده بود، دوست خودم بوده و صدایش را درنیاورده بود که صبح با دیدنش غافلگیرم کند.

به اندازهٔ چند سال اخیر که دیدار تازه نکرده بودیم، همدیگر را در آغوش کشیدیم، و عمیق و عجیب و دلتنگ، به‌کرّات همدیگر را بوسیدیم.

نه فقط آن شب، که همهٔ سه روزی که در محدودهٔ مصلی بودیم، تمام سهم خادمی‌ام را مریم برای خودش برداشت و به من گفت با خیال راحت بروم داخل مصلی و به روایتم برسم. هربار که می‌پرسیدم: «خودت چه؟» می‌گفت: «من این دفعه برای نوشتن نیامده‌ام؛ آمدم که خادمی کنم. این بار آمده‌ام که فقط برای آقا کاری کرده باشم.»

از سر شب که عکس سیاه‌وسفیدش را در گروه حوزهٔ هنری دیده‌ام، باورم نمی‌شود. در تمام چند روز گذشته، برنامه داشتم به مریم زنگ بزنم و دوباره بابت لطفش تشکر کنم، اما مثل همیشه، ناگهان چقدر زود دیر شد.

خوشا به حالت که آمدی و بهانهٔ شفاعت آقا را یک‌جا برای خودت برداشتی و رفتی!

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.