روزهایی که برای تشییع رفته بودیم تهران، یک خانم زیبا که البته خوش‌رویی‌اش زیبایی‌اش را دوچندان می‌کرد در محل اسکان بود. از همان لحظه‌ی اولی که رسیدیم، در حال دویدن بود برای رفع و رجوع کارهای مسافرها. ما اصفهانی‌ها خیلی زود رسیده بودیم. یعنی حتی قبل از ساعت شروع اسکان! و از همان دقیقه‌ی صفر، این خانم پیگیر کار ما بود تا چیزی کم و کسر نداشته باشیم.

اولش فکر می‌کردیم ایشان و باقی اعضای مدیریت محل اسکان از بچه‌های همان حوزه‌ی تهران هستند. ولی گمانم فردا یا شاید هم پس‌فردایش بود که فهمیدیم نه! از سمنان آمده‌اند. و کِی رسیده بودند؟ درست همزمان با ما! یعنی همان شبی که ما توی راه بودیم آن‌ها هم در جاده بودند. و تازه آن‌وقت بود که شرمنده شدیم برای هر درخواستی که تا آن موقع داشتیم و غری که احیاناً به‌خاطر خستگی زده بودیم. ولی تعجب ما از خستگی‌ناپذیری این آدم به همین‌جا ختم نشد. شب دوم بود که تازه فهمیدیم این بنده‌خدا هم در همین سالنی که ما هستیم می‌خوابد. آخر از همه می‌آمد و یک گوشه بیهوش می‌شد و صبح قبل از همه بیدار می‌شد دنبال کارها.

بعضی‌وقت‌ها یکهو خبر می‌دادند که فلان ساعت بیایید سالن پایین برای جلسه. یک‌هو و بی‌هوا. یکی خسته بود، یکی تازه از مصلی برگشته بود و جان نداشت. یکی هنوز ناهار یا شامش را نخورده بود.

و این خانم... مثل یک مامان مهربان که قلق هر بچه‌ی ادایی‌اش را یک‌جور بلد است، می‌آمد و نازِ ملت را می‌خرید و تک‌تک را راضی می‌کرد بروند جلسه. گاهی دو سه بار برمی‌گشت بالا و چک می‌کرد همه‌ی جوجه‌اردک‌های خسته‌اش جمع شده باشند. بی‌اغراق درست مثل یک مامان. و چند سالش بود؟ گمانم ۶۴ی یا ۶۵ی بود. هم‌سن‌وسال خودمان.

توی آن چند روز چند بار سعی کردم خودم را جایش تصور کنم. که اگر من مسئولیت او را داشتم چه‌جوری رفتار می‌کردم؟ دیدم نه. حتماً خیلی قبل‌تر از این‌ها بداخلاق می‌شدم و نسبت به بعضی‌ها که عادات و رفتارشان روی مخ بود جوری بدخلقی می‌کردم که حتماً طرف می‌فهمید!

و هی از خودم می‌پرسیدم چه‌جوری می‌تواند با وجود خستگی و مسئولیت، این‌قدر خوش‌رو و خوش‌اخلاق و کار راه‌انداز باشد؟! و تازه به همین اکتفا نکند و برایش مهم باشد که خودش هم برود مصلی و نماز و تشییع، پیِ روایت!

شب آخر محل اسکانمان تغییر کرد. آن‌جا مسئولین خودش را داشت. و اصلِ کاری‌شان چه بداخلاق و غیرمدیر بود! یک‌جایی همین خانم میرحسینی ما که بلااستثنا همه‌ی بچه‌ها عاشقش بودند، برای بهتر شدن کار، پیشنهادی به این مسئول جدید داد. طرف یک‌جور بدی برگشت و جواب داد. از همان مدل‌هایی که معمولاً در هر سازمانی پیدا می‌شود: نگاهِ بالا به پایین و خود-خفن-پندار! من یکی که کم مانده بود بروم و باهاش دعوا کنم! بقیه هم دست کمی از من نداشتند. ولی خودِ خانم میرحسینی؟ با همان لبخند نرم همیشگی‌اش در جواب اعتراض ما به رفتار آن خانم، زد به شوخی و رد شد.

زیاد شنیده‌ایم که کسی که در حین کار و انجام وظیفه از دنیا برود شهید است. دروغ چرا من خیلی نمی‌توانستم بفهمم و باورش کنم.

ولی درمورد این آدم، مطمئنم که همین‌طور است. خدایا خودت مریم‌سادات را بغل کن و هوای بچه‌هایش را داشته باش.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.