دستش را بالا گرفته بود و صفحهٔ گوشیاش را روشن گذاشته بود که همه تصویر صفحهٔ گوشیاش را ببینند.
نزدیکش شدم. پرسیدم:
ـ تصویر کیه؟!
ـ شهید حمیدرضا رجبزاده.
ـ چرا اینجوری داری نشونش میدی؟!
ـ چندتا سلطنتطلب ایشون رو دزدیدن و به جرم مداح بودن یا ریش داشتن و مذهبی بودن، به طرز فجیعی ایشون رو به شهادت رسوندن. سینهشون رو شکافتن. قلبشون رو درآوردن. آخر سر هم پیکرشون رو سوزوندن. همهٔ اینها رو هم تصویر برداری کردن و منتشر کردن تا دست خانوادهشون رسیده.
پرسیدم:
ـ خب الان برای چی میخوای این رو نشون بدی؟!
ـ میخوام مردم ببینن اینا چه وحوشی هستن. اصلاً جون آدمها براشون ارزش نداره. میخوام بقیه ببینن، همهٔ اونایی که یه وقتهایی که این قاتلها رو دستگیر میکنند الکی عزا میگیرن و دل میسوزونن، ببینن بابت چه کاری دارن مجازات میشن. ببین اگر واقعاً از اعدام بدشون میاد باید از چنین قتلهایی هم ناراحت بشن و واکنش نشون بدن و براش هشتگ بزنن. ولی متأسفانه خیلیها انگار کور و کر هستن و نمیخوان ببینن.
ـ حالا واقعاً فکر میکنی کسی ببینه؟! اصلاً تا حالا کسی بهت واکنشی نشون داده؟!
با اشکهای توی چشمش گفت: برام فرقی نمیکنه. مهم اینه من وظیفهام رو در قبال این شهید انجام بدم. تا الان هم بله تعدادی اومدن، در موردش حرف زدیم، عکس گرفتن و ...
اول گفتگو، فکر میکردم خیلی کار مهمی نیست. اصلاً مگر چقدر میتواند تأثیر داشته باشد که کل زمان تجمع اینجوری دستش را بالا بگیرد.
ولی چند دقیقه بعد از گفتوگویمان، از دقتشان برای احساس وظیفهای که میکردند، یاد جهاد تبیین و اهمیت آن در فرمایشات امام شهید افتادم.
و در ذهنم آمد که این کار هم همان جهاد تبیین است. وقتی افراد جامعه سعی کنند این جنایت را به گوش مردمی برسانند که به هر علتی متوجه این قضایا نشدهاند. چند صباح دیگر وقتی که خواستند قاتلان این شهید را قصاص کنند و چند سلبریتی و افراد برای مخالفت با حکومت، مدافع قتل و جنایت شدند و هشتگ نه به اعدام زدند، مردمی که آگاه شدند در دهانشان خواهند زد.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.