بچهتر که بودم یک ترس بزرگ داشتم؛ ترس اینکه خورشید دیگر هیچوقت طلوع نکند. شبها سرک میکشیدم در حیاط و خداخدا میکردم که آفتاب فردا هم بالا بیاید و افق شهرک شهید زینالدین در قم را روشن کند. نمیدانم از کجا؟ اما ترسی قدیمی در وجود من بود و هر شب از من میپرسید: اگه امشب خورشید بره، همه بخوابن و دیگه صبح نشه و هیچکس بیدار نشه چی؟ همین سؤال کافی بود تا شبهای زیادی را تا صبح پایش ساعت و خورشید بایستم و تا بالا آمدن خورشید خواب به چشمم نیاید.
خانه ما یک واحد اجارهای در زیرزمین بود و طبیعتاً خورشید دیرتر از بقیه جاها نورش را میریخت روی شیشههای نورگیر خانهی ما و بیشتر از بقیه مرا چشمانتظار میگذاشت. حتی یادم هست چند باری که خیلی دیر کرد (احتمالاً زمستان بوده) در همان عالم بچگی رفتم و بابایم را صدا کردم. بابا خسته و خوابآلود نگاهم کرد و مطمئنم سه-چهار بار اول اصلاً متوجه نشد من چه میگویم: «بابا چرا آفتاب نمیآید بیرون؟» راستش الآن که فکر میکنم امیدوارم کلاً متوجه نشده باشد چه میگویم.
در همین جنون و ترس عجیب اما یک ناجی داشتم. ناجی که با آمدنش مطمئن میشدم خورشید آن روز هم راهش را گم نکرده، آدمهای دنیا به خواب ابدی نرفتهاند و نور دیر یا زود دوباره روی نورگیر زیرزمینی ما هم رنگ میاندازد. اذان صبح. صدای اذان مسجد علی ابن ابیطالب (علیه السلام) که بلند میشد، بابا که با یک نفس عمیق از جایش بلند میشد و میرفت که وضو بگیرد، یک نفس راحت میکشیدم. هنوز هوا تاریک بود، اما نوید اینکه همه چیز هنوز سر جایش هست و رستاخیز و پایان انسانیت نرسیده، با اذان صبح در جان من آرامش میانداخت.
دیدم جنبشی راه انداختهاند، جنبش خفاشها. دیدم عدهای اعلام کردهاند از اذان صبح متنفرند. شاید فکر میکنند شب که دراز شود، قلندر میخوابد و بتمنِ آنها میتواند در گاتهام جولان دهد. آدرس را اشتباه گرفتهاند. ما گاتهام نیستیم. ما شهرک شهید زینالدین مینشینیم. بتمن هم قهرمان نیست. اگر بود روز روشن میآمد و مثل دزدها نقاب نمیزد. اصلاً قهرمان که انقدر منمن ندارد! پوریای ولی نیممن هم نمیگفت ولی دو صد کردار داشت که بیا و ببین! کلاً حرفهایشان را باور نکنید. آنها با پوشش کنش سیاسی و دینگریزی میخواهند خورشید را بدزدند، میخواهند انسان را به خواب همیشگی ببرند و میخواهند کودکان، علیالخصوص کودکانی که در زیرزمینهای اجارهای زندگی میکنند، برای همیشه در ترس و وحشت بمانند. آنان پیامآور تاریکی ابدیاند و شهر را تحت سیطرهی ظلمت دوست دارند.
ما اما هنوز عاشق اذان صبحیم. اذانی که از مآذنهای مسجد علی بلند میشود، نیروهای چمران فیلم چِ را همدل میکند، به محمد جهانآرا یادآوری میکند که ناامیدی گناه کبیره است، آدمبزرگها را بیدار میکند و به تمام کودکان قول میدهد که؛ صبح نزدیک است!
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.