هر شب رأس ساعت ۹ با پلاستیک سفیدرنگی پر از شکلات وسط میدان حاضر میشود. یک روز کاکائویی میآورد، یک روز ژلهای و گاهی هم آبنباتی. دست میکند توی پلاستیک و دانهدانه شکلاتها را جلوی صورتمان میگیرد. تا آخرین لحظه هم میماند. پلاستیک که بادش میخوابد، مچالهاش میکند و در جیب میگذارد و میرود.
حجم زیادی از موهایش سفید شده. لبخندش را روی صورتم میپاشد. با وجود لثهی خالی از دندان، زیباست. پیراهن اتوکشیدهی سورمهایرنگی پوشیده. با دستهای چروک و لرزان شکلات را مقابلم میگیرد.
من هم پاسخ لبخندش را میدهم و فرصت را غنیمت میشمارم برای پرسیدن سؤالهایم.
ـ حاجی، خسته نمیشی هر شب شکلات میاری؟ اصلاً چرا میاری؟
شکلات دیگری از کیسه درمیآورد و به سمت کودک زیر یک سالی که در آغوش پدرش است، میگیرد. کودک لبخند میزند. پستانک از دهانش میافتد و به بند خودش آویزان میماند. با دستهای کوچکش شکلات را میقاپد.
ـ دیدی؟ لبخند بچه رو دیدی؟ منو بیشتر از فامیلاش دیده. هر شب میاد و ازم شکلات میگیره و حتی اگه بهش شکلات هم ندم، با دیدن من میخنده. من برای دیدن خندهی این بچهها میام.
نگاهی به اطراف میکند و با انگشت اشاره مردم را نشانم میدهد و میگوید:
ـ به نظر من اینا بهترین مردم عالمن. لایقترینن. به اینا خدمت نکنم، به کی خدمت کنم؟
ـ حاجی، هر شب چقدر شکلات میگیری؟ پولشو از کجا میاری؟
منمن کرد. انگار نمیخواست جوابی بدهد و نمیخواست دست خالی هم من را راهی کند. چند ثانیه سکوت کرد و خیره ماند به کفشهای مشکی واکسزدهاش.
بالاخره سکوت را شکست و گفت:
ـ راستش اوایل که این کار رو شروع کردم، روزی هفتصد تومن شکلات میخریدم. یه مدت که گذشت، دیدم از پس خریدن شکلاتها برنمیام و زندگی خودم لنگ میمونه. آخرین موجودیم رو دادم شکلات گرفتم و رو به آسمون گفتم: خدایا، اگه کارم درسته، یه نشونه سر راهم بذار. خدایا شرمنده، ولی من از فردا شاید نتونم دیگه شکلات بگیرم و خنده رو لب این بچهها ببینم.
گوشم را کمی نزدیکتر بردم تا صدای پیرمرد را که داشت میان صدای مجری میدان خراسان محو میشد، دقیقتر بشنوم.
ادامه داد:
ـ فردای همون روز تلفنم زنگ خورد. تماس از طرف یه دوستی بود که دوازده سال ازش بیخبر بودم و تمام این سالها خارج از ایران زندگی میکرد. دوازده سال قبل پولی از من قرض گرفته بود و من هم بعد از رفتنش دیگه سراغ پول رو نگرفتم. زنگ زد و شماره کارت و شبام رو گرفت و کل مبلغ رو به نرخ روز حساب کرد و برام واریز کرد. پول شکلات روزهای بعد اینطوری جور شد.
پسرم مدام دورم میچرخید و با پرچم توی دستش بازی میکرد. گاهی هم نوک پلاستیکی پرچم را به سمت پیرمرد میگرفت و با او بازی میکرد.
ـ میشه یه عکس ازتون بگیرم؟
ابروهایش را به نشانهی «نه» بالا انداخت. همانطور که چشمهایش را به زمین دوخته بود، گفت:
ـ حالا که عکس نمیگیری، اینم بگم. چند سالی من به یه بندهخدایی بیمزد و منت خدمت میکردم. تنها بود. چند روز پیش رفتم بهش سر بزنم. یه پلاک طلا گذاشت کف دستم. گفت این برای توعه.
چشمهایم روی صورتش مانده بود. پای رفتن نداشتم. رد نگاهش را گرفتم. هنوز قفل بود روی آسفالت مشکی کف خیابان.
دختر بچهای از کنارمان رد شد و دستش را به نشانهی خداحافظی برای پیرمرد تکان داد.
پیرمرد دست چروکیدهاش را فرو کرد داخل پلاستیک سفید. حالا وزن پلاستیک کمتر شده بود.
شکلاتی بیرون کشید و به سمتم گرفت.
ـ این و بگیر و خداحافظ.