مدتها پیش رفته بودند. چند وقتی از شیوع کرونا نگذشته بود که کارهایشان جور شد. کل زندگیشان را درون چمدانهای بزرگشان ریختند و خانه را به مقصد یک کشورِ دیگر ترک کردند.
از آن به بعد، سالی یکبار برمیگشتند؛ نه برای ماندن، فقط برای آرام کردن دلهایی که هنوز اینجا جا مانده بود. برای اینکه مادربزرگ دوباره پسر بزرگش را در آغوش بگیرد، و همسر او، همسرش که تازهعروسِ این خانواده بود.
هیچوقت علتش را نگفتند و نپرسیدم، اما میدانستم که اگر قرار به ماندنشان در ایران باشد، رفاه خوبی را خواهند داشت؛ احتمالاً کارهای دایی در آن کشور بهتر پیش میرفت که حاضر شدند از خانه و خانواده و کشورشان گذر کنند.
اما این روزها همهچیز متفاوت بود؛ در روزهایی که اینترنت بیقرار بود و دسترسی به خیلی از اپلیکیشنهای خارجی سخت، دایی باز هم راهی پیدا میکرد تا با ما تماس بگیرد؛ حال همه را بپرسد، تکتکمان را به یاد داشته باشد، و فاصلهی آنسوی دنیا را برای چند دقیقه کوتاهتر کند.
چند روز پیش، زندایی فیلم کوتاهی از اتاق کودکشان فرستاد؛ اتاقی که هنوز کسی در آن نفس نکشیده بود، اما از حالا گرمای زندگی در آن جریان داشت. چیزی در گوشهی خانه نظرم را جلب کرد، پرچمی بالای دیوار مبل آویزان شده بود که این روزها بیشتر از همیشه برای استوار ماندنش تلاش میکردیم؛ پرچم ایران، همان سه رنگ زیبا که نشانهی ایرانِمان بود.
از زندایی پرسیدم: «چرا پرچم وصل کردی؟»
از پشت صفحهی موبایل لبخندی که روی لبش نقش بسته بود را حس کردم. برایم نوشت: «فکر میکنی چی من و تو و بقیه مردم ایران رو بههم وصل کرده؟»
ـ دوست داشتنی که نسبت بههم داریم؟
ـ نه، مارو ایران بههم وصل کرده، پرچم مارو بههم پیوند زده، ایران از مردمش انسانهایی ساخته که حتی اگر یک قارهی دیگه هم باشن بازهم عشقشون به ایران باعث دوام آوردنشون بشه! پرچم وصل کردم تا بهمحض بهدنیا اومدن بچه با پرچم کشورش آشنا بشه، بهش بگم و یاد بدم که چقدر آدمهای زیادی تلاش کردند تا ایران، ایران بمونه، پرچم این سه رنگ رو داشته باشه و وسطش کلمه خدا بتپه!
احساسات زیادی داشتم اما فقط چند ایموجی فرستادم؛ در آخر زندایی نوشت: «بچهی ما باید بدونه ریشهش مال کجاست...»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…