بعد از کلی دنگوفنگ و واسطه، سیستم حفاظتی اجازه ورود ما را به منطقه نفتی بهرگان، جهت انجام یک پروژه پژوهشی، صادر کرده بود.
بهرگانی که حالا وقتوبیوقت، حرف از ورود زمینی آمریکا به کشور که میشود، میدانم در کنار خارک، یکی از اهداف هلیبرن دشمن است و چهارچشمی اخبارش را میپایم.
نمیدانم؛ شاید هم بیشتر هولوولای مادرهایشان را دارم. از همان روزی که بعد از اتمام مصاحبه با مسئول واحد مکانیکِ منطقه نفتی بهرگان، بحث کشید به جنگ ۱۲ روزه. مهندس میگفت وسط جنگ تماس گرفتند که جَلدی خودم را برسانم بهرگان، مادر هم دلنگران!
آمد ایستاد جلوی در و مضطرب گفت: «نمیذارمت بری تو این شرایط!» اصرارهای مادر مهندس به همین یک جمله ختم نشد.
ولی پسر، قلق مادر دستش بود. ایستاد روبهروی مادر و گفت: «نمیتونی بگی نمیذارمت بری، من محصول تربیت خودتم، پس میرم، باید برم!»
مهندس فخرایی آمد بهرگان، توی خیابانی که در منطقه به افتخار سیرجانی بودنش، کرمان نام نهادش و در دفتر کارش مشغول شد.
محصول تربیت مادر مهندس فخرایی، در طول جنگ رمضان نیز، در شیفت کاریاش در منطقه و بدون اخذ مرخصی حضور داشت.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.