به مرد مسنی که روبرویم لبه‌ی میدان نشسته بود یکی از برگه‌ها را داد و بعد نگاهی به من انداخت و رد شد. نفهمیدم معیارش چی بود که من نداشتم. روی دست بقیه سرک کشیدم تا ببینم چه چیزی را از دست داده‌ام. شماره کارت بود. فکر کردم لابد برای کمک به موکب است. امشب برعکس شب‌های دیگر علی همین وسط‌مسط‌ها بازی می‌کرد و می‌توانستم صدای سخنران میدان را بشنوم: ۳۷۰۰۰ خانواده‌ی لبنانی نیاز جدی به کمک دارند در حالی‌که خانواده‌ی رزمندگان مقاومت هستن و چندین شهید در خانواده دارن.

صدای فریاد وا محمدا لبنان شده کرببلا که بلند شد انگار تازه انبوه پرچم‌های حزب‌الله و پلاکاردهایی که از مسئولین می‌خواست به داد لبنان برسند را دیدم. دوباره نگاهی به برگه‌ها انداختم. کمک برای مردم لبنان بود. شنیده بودم باز هم اسرائیل آتش‌بس را نقض کرده و ضاحیه را مورد اصابت قرار داده.

سخنران داشت در مورد آن افطار معروف امیرالمؤمنین و اهل‌بیتشان که ۳ شب با اینکه نیاز داشتند به فقرا بخشیدند صحبت می‌کرد. وسط سکوت مستمعین و صحبت‌های سخنران صدایی بلند شد: «پس چرا براشون کاری نمی‌کنیم.» آتش افتاد به جان ملت: «شعار دادن مشکلشونو حل نمی‌کنه آتش‌بس نقض شده.» همهمه بین مردم پیچید. سخنران چند باری سعی کرد پاسخ بدهد اما صدای معترضین بلندتر بود. یک نفر از آن گوشه گفت: «مرگ بر سازشگر.»

صدای همهمه تبدیل شد به موج شعار.

حاج آقا هم شعار داد: نه سازش نه تسلیم نبرد با اسراییل.

جمعیت هم با صدای بلند جواب داد.

حواسم را دادم به علی. نمی‌دانم چه شد که بعد از شعارها همه‌ی ملت با شوق الله‌اکبر گفتند. همه خوشحال بودند. انگار یکهو عید شده بود. هرچه چشم‌چشم کردم تا از علتش سر در بیاورم چیزی دستگیرم نشد. با خودم در مورد اینکه چطور می‌توانم به سهم خودم برای لبنان کاری بکنم فکر می‌کردم و موجودی حسابم را بالا و پایین می‌کردم.

علی را بغل کردیم و تا دم ایستگاه اتوبوس رفتیم. آن‌جا وعده‌گاه ما و مامان بود. هر وقت با ما می‌آمد می‌رفت آن جلو جلوها که بلند بلند شعار بدهد. موقع برگشتن هم اینجا پیدایش می‌کردیم.

خنده‌ی کش‌داری رو لب‌هایش بود. به محض دیدنم گفت: «دیدی!! دیدی گفتم موج صددد می‌زنن؟؟ دیدی زدن؟؟؟ اااای چه خش بی.»

من بی‌خبر از همه جا پرسیدم: «کیو زدن؟ چیشده؟»

ذوق‌زده گفت: «اسرااائیل، اسرائیلو زدیمممم بالاخره. اخییییش داشتم دق می‌کردم. نامردا همش لبنانو می‌زنن. اینا آتش‌بس حالیشون نی خو.»

خندیم و گفتم: «الحمدلله. واقعاً نباید لبنان تنها بمونه.»

منتظر نماند جزییات را بپرسم خودش تعریف کرد: «وسط جمعیت ملت اعتراضشون بلند شده بود حاج آقا سعی می‌کرد آرومشون کنه اما مردم سر اومده بیدن، صداشون از خود حاج آقا که بلندگو داشت بیشتر بی. هرچی حاجی گفت هر اقدامی که بشه انجام میدن اتحادو حفظ کنید... ملت داغ دلشون آروم نمی‌شد که یهو گفت همین الان ایران اسرائیلو زد. ملت از خوشحااالی تند تند الله‌اکبر می‌گفتن و بالا و پایین می‌پریدن مثل وقتی که رهبری سید مجتبی رو اعلام کرده بیدن... ای چ خش بــــی.»

چهره‌اش می‌درخشید؛ مدت‌ها بود اینطوری از ته دل نخندیده بود.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.