خبرِ امضای تفاهم‌نامه و اعتماد به اجنبی که پخش شد، یاد خاطره‌ی ننه‌م افتادم.

ننه گَپ‌سن بود (سنش زیاد بود). هر وقت سنش را می‌پرسیدیم می‌گفت: «شناسنامه که ندارم، ولی دِیم (مادرم) می‌گفت: موقعی که رئیسعلی دلواری کشتن تو دو سالت بود.»

تقریباً سی‌سال هر ماه کُکام می‌آمد خانه و می‌گفت: «ننه اُوپنبه‌ست (به شخصِ در حال مرگ می‌گویند) بریم که می‌خواد وصیت کنه.» هیچ چیز هم نداشت که دلمان را بهش خوش کنیم جز خاطراتش.

یک شب که برای خداحافظی و آخرین دیدار رفته بودیم پیشش، من و خواهرم برای اینکه چه کسی کنار ننه بنشیند با هم دعوا کردیم. ننه که حتی در حال احتضار هم ول‌کنِ خاطراتش نبود، از دعوای خودش و خواهرش برایمان تعریف کرد:

ـ توی روستا هر وقت مردها با هم دعوا می‌کردند پشت‌بندِ اسمِ طرف انگلیسی می‌گفتند تا حسابی بسوزد. یک روز با دِدَم (خواهرم) دعوا کردیم. بهش گفتم: سِکو انگلیسی (سکینه). دِیم از توی آشپزخونه صدایم را شنید. با کفگیر آمد سراغم. اینقدر زد توی دهانم که پر از خون شد. خون که از گوشه‌ی لبم راه افتاد، گفت: برو تفش کن تو گِل.

رفتم خون را تف کردم. دی پشت سرم نمک پاشید. بیل را از گوشه‌ی باغچه برداشت و همان‌طور که رویش خاک می‌ریخت، گفت: بار آخرت باشه که اسمِ طایفه‌ی حروم می‌آری؟ نمی‌دونی ای بی‌پدرا رئیسعلی، شیرِ شیرونِ کشتن؟ خونه‌ی ملتو غارت کردن و به ناموسشون دست‌درازی کردن؟ بوام (بابام) همینا کشتن و مُنم یتیم کردن.

خاک را با پشت بیل تپاند. باله‌های روسری‌ام را گرفت و کشید. بردم پای چاه. گفت: آخرین بارت باشه فحش میدی.

گفتم: فحش ندادم خو. فقط گفتم سکو...

دستش را گذاشت روی دهانم و گفت: نگفتم تکرار نکن. مگه دلت دوباره کتک می‌خوا؟

از چهره‌ی برزخِ دی ترسیدم و ادامه ندادم. با دلو از چاه آب کشید و گفت: بزن جای دهنت، اسم اجنبی آوردی دهنت نجس شده.

رفتم توی فکر و گفتم: مگه خون نجس نیس؟

گفت: هم خون دهنتو نجس کرد هم اسم اجنبی. الان نجس اندر نجسی.

و من هنوز مانده‌ام که بعد از شهادت آن‌همه شیرِ شیرون، چرا این نجس‌ها را ول نمی‌کنند؟

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.