سریال «پس از باران»، هم شهربانو را صبور کرد و هم ما را. برای من و احتمالا هم سن و سال‌های من اولین سریالی بود که می‌توانست این طور میخکوبمان کند.

ما دقیقا یک هفته‌ی تمام صبر می‌کردیم و خون دل می‌خوردیم برای حوالیِ ساعتِ هشتِ پنجشنبه‌‌‌شب‌ها تا ۴۵ دقیقه یک‌ریز گریه کنیم و دوباره انتظار روی انتظار.

قسمت آخر که تمام شد. مات و مبهوت به تلویزیون خیره شدم. برای این همه خون دل خوردن، پایانِ شیرین‌تر یا لااقل بهتری توقع داشتم. فردا ظهر نشستم پای تکرارش. مامان گفت: «تو که ناراحت بودی می‌خوای تکرارش هم ببینی؟»

گفتم: «آره.» ولی دلیلش را نگفتم.

به اواخر سریال که رسیدم توی دلم هی صلوات می‌دادم. شاید کارگردان فهمیده بود مردم ناراحتند و مابقی فیلم را اضافه کند. اصلا شاید جا افتاده بوده و یادشان رفته پخش کنند.

حتی به تغییر سکانس‌های آخر امید هم داشتم. یک جاهایی حساب کردم نکند وقتی بابا صدایم زده یک اتفاقی افتاده که نفهمیده‌ام. این همه اشک و انتظار کشیدیم که این طور تمام شود؟

اما کاش این آرزو به همان یک فیلم ختم می‌شد، سریال به سریال تکرار شد و این اواخر به «دلدادگان» هم رسید.

این عادت با ما بزرگ شد ولی فکر نمی‌کردم هیچ وقت به سخنرانی‌ها برسد. مثلا آن روز یک سخنرانی را کامل گوش دادم و هی به خودم نهیب زدم که نکند من نفهمیده‌ام. نکند من اشتباه برداشت کرده‌ام. آخر مگر می‌شود در رأس کشور باشی و این طور صحبت کنی!

گوشی را برداشتم. توی کانال‌ها چرخیدم و تکرار همان سخنرانی‌ را گوش دادم. به این امید که شاید من اشتباه شنیده‌ام. مگر می‌شود در این جایگاه باشی و این حرف را بزنی: «بهتر است امروز که در قدرت هستیم جنگ را پایان بدهیم.»

مگر ما جنگ را شروع کردیم؟ وقتی شیرین را از شهربانو جدا کردند دیگر آزارشان به شهربانو نرسید؟ مگر نه توی همین روزهایی که روی تفاهممان ایستاده بودیم؛ لیست ترورشان را به روزرسانی کردند.

حتما اشتباه شنیده‌ام یا شاید بچه‌ها بینش زده باشند شبکه‌ی پویا و قسمتی جا افتاده باشد. دوباره سخنرانی را تکه تکه نگاه کردم. از این کانال به آن کانال رفتم. اصلا شاید برداشت من اشتباه بوده.

سراغ کانال‌های تحلیلی رفتم. سواد سیاسی هم که نداشته باشد. سواد دانشگاهی که دارد. مگر قلب آدم‌ها توی دستش نبوده که حالا از تاثیر حرف‌هایش بی خبر است؟

از این تحلیل به آن تحلیل سرک کشیدم. نه. همه چیز درست بود. یک کارگردان، خیلی ظریف، سخنرانی را ردیف کرده بود. انگار تلویزیون خودش می‌فهمید که این همه سال به ما یواش یواش تمرینِ صبر داده بود؛ برای روزهایی که فکر نمی‌کردیم از راه برسد.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.