روبهروی ساختمان ویرانِ «مدرسه شجره طیبه» ایستاده بودم و حیرانزده به آوارها نگاه میکردم. چند مرد با کمی فاصله، پشت سرم مشغول تفحص میانِ تلی از آوار بتنی بودند. صدای بیلزدنشان در عصرِ گرمِ میناب در هوا پیچیده بود.
همانطور که مات ایستاده بودم، همسرم صدایم زد و گفت: «بیا، یک تکه استخوان پیدا شده.» با نگرانی چرخیدم؛ پاهایم را روی خاک داغ کشانکشان بردم و مقابل مردها ایستادم. گوشهی چادرم را مثل ماسک جلوی صورتم گرفتم، به این بهانه که خاک توی گلویم نرود؛ چادر را تا زیر چشمم بالا کشیدم و خیرهخیره به آن پلاستیک سفید رنگی نگاه کردم که لحظهای قبل، تکهاستخوان را درونش گذاشته بودند. چند ثانیه بعد، مرد تکهمویی پیدا کرد و در پلاستیک دیگری گذاشت؛ موهای مشکیِ کوچکی که نمیدانم برای کدام دختربچهی مینابی بود.
نمیدانم چرا، اما دلم میخواست آن تکهاستخوان برای «ماکان» باشد. دلم میخواست روی آن خاک داغ میافتادم، چنگ میزدم و چنگ میزدم تا شاید تکهی دیگری پیدا میشد و قلب مادرش آرام میگرفت.
مردها عرق از سر و رویشان میبارید؛ دم نمیزدند و آرامآرام خاک را جابهجا میکردند. من به خاکها نگاه میکردم، به آوارها، و به آدمهایی که هر کدام گوشهای ایستاده بودند و اشک میریختند.
به دخترم نگاه میکردم که چند دقیقه قبل از پدرش پرسیده بود: «بابا، اینجا مدرسه است؟!» و پدرش گفته بود: «اینجا مدرسه بود.» فعلِ «بود» که از دهانش درآمد، آتش به جانم افتاد. به مدرسه فکر کردم، به روز نهم اسفند، به آن کودکی که روزِ انفجار خودش را از لابهلای خرابهها بیرون کشیده بود و دیده بود معلمش روی زمین افتاده؛ دویده بود سمت خانممعلم، اما او دیگر جواب نداده بود. کودک فهمیده بود که خانممعلم دیگر هیچوقت نمیتواند جواب بدهد. به بچههایی که از بمبها جان سالم به در برده بودند، اما از ترسِ انفجار از مدرسه فرار کرده بودند و هنوز هم شبها کابوس میبینند.
همانطور ایستاده بودم و اشک میریختم، حس کردم مردی که ماسک سفید زده، از ایستادنم آنجا کلافه شده بود؛ نگاهم میکند که چه میخواهم؟ چرا نمیروم؟ چرا در آن آفتابِ عصرگاهی، زل زدهام به همهجا؟ او نمیداند من یک رهگذرم؛ رهگذری بیچاره که بعد از دیدن آن مدرسه بیچارهتر شد.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.