جنگ خیلی نزدیک شده بود. آنقدر که من شبها با شمد گلدار نمازم میخوابیدم. نصفهشبی که خیابان غفاری را زدند، تازه چشمهام گرم شده بود که زمین لرزید. دستبهدست شدم و شمد و پتو و خواب در هم پیچید.
پسفردایش با موسیو رفتیم ببینیم جنگ با خیابان چهکار کرده! شهرداری همان روز اول همهی نخالهها و ترکشها را روفته بود. از جنگ به جز دیوار فروریختهی زمینول سر غفاری و گودی تازهپرشدهی کف خیابان و لکههای سیاه روغن جرثقیل روی دیوارها اثری نبود؛ و البته آدمهایی که ششدانگ حواسشان جمع بود مُچ هر عابر مشکوکی را بگیرند و من از ترسشان جرأت نکردم از خیابان عکس بگیرم.
کسی نمیدانست خلبان آمریکایی چه مرگش بوده که جای به این نامربوطی را زده! تَه گمانهزنیها و احتمالات این بود که جنگنده، جرثقیل آقای حداد را به خیال اینکه از لانچرجات بوده زده و ترکشهای موشک و جرثقیل با هم قاطی شده و شده میهمان ناخواندهی بیشتر خانههای غفاری و حومه. تن خیلی از کولرها و منبعهای آب روی پشتبامها شرحهشرحه شده بود. تقدیر بود که آن اجنبی خوابآلود، موشک را موقعی ول کند روی سر خیابان که مردم توی خانههایشان خواب بودند. اگر روز بود که محشر کبرای میشد.
سر جریان جرثقیل آقای حدادی، اهالی غفاری بیشتر از مردم محلههای دور و بر شیرفهم شدند هر جا آدم ایرانی باشد، همان نقطه برای آمریکاییها هدف مشروع نظامی است؛ مدرسه باشد یا بیمارستان، ساختمان اداری و خانه باشد یا پیشدبستانی و میراث فرهنگی.
غفاری جای پررفتوآمدی بود؛ هم نزدیک خیابان اصلی و هم ورودی یک محله با کلی خانه و مغازه و آدم. شده بود جای زخم. آن روزها آنقدر توی مود جنگ بودم که فکر میکردم همین فردا پسفردا شهرداری که ظرف نصف روز رنگ سیاه جنگ را از سر و روی محله پاک کرده، تابلویی از عکس دیوار فروریختهی زمینول سرکوچه و جرثقیل آقای حدادی میکارد سر خیابان و رویش مینویسد: «دشمن آمریکایی-صهیونیستی مورخ چندم چندم چند، این مکان را که ورودی یک شهرک مسکونی بود هدف قرار داد.»
اینجوری حداقل روزی دوبار توی رفتوبرگشت، اهالی محله خاطرهی آن شب را مرور میکردند. میهمانهای خانههای غفاری که از آن سر شهر میآمدند خانهی فامیلشان، چشمشان میافتاد به تابلوی سر کوچه و...
جنگ آمد خط و خش انداخت روی در و دیوارهای شهر، در مدرسهها تخته شد. کار و کاسبی بعضیهایمان از سکه افتاد! بعضیهایمان شهید شدند. بعضیها نفهمیدند اهداف نظامی یعنی چی؟
من هنوز هم فکر میکنم درستش این است که از تمام زخمهای این جنگ و جنگهای قبلی و حتی فتنههایی که کف خیابان دهان باز کرد، باید یادمان ساخت. در حد یک تابلوی فلزی سر کوچهای که مردم حداقل روزی دوبار توی رفتوبرگشت چشمشان بیفتد! این توقع زیادی نیست!
همهجای دنیا آدمها تاریخشان را همینجوری حفظ میکنند. مثلاً اگر شارل دوگل، رییسجمهور فرانسه، دستور نداده بود خرابیهای روستای «اورادور سور گلن» را دست نزنند، من چطوری میخواستم بفهمم سربازهای لشکر دوم زرهی اساس داس آلمان نازی، توی فاصلهی غروب خورشید تا تاریک شدن مطلق هوا توی آن روستا چه کردند؟ تازه قصهی سورگلن که جای آبرودار تاریخ اروپاییهاست. خیلی از مردم شرق حتی گوششان نشنیده توی قلب ساختمانهای نئوگوتیک دانشگاه وسط جاده آکسفورد، بریتانیاییها چه چیزهایی را به عنوان خاطره ثبت و ضبط کردند!
چادر نماز گلداری که شبهای موشکباران لباسخواب زنی بوده؟ کولرها و منبعهای شرحهشرحهی خانههای حوالی غفاری؟ نه!...
«آخرین آدامس جویدهشدهی سر الکس فرگوسن»، سرمربی تیم فوتبال منچستر...
ما با آدمهایی طرفیم که از ابتذال هم دستاورد و شهرآورد میسازند.
من یک تکه از ترکشهای موشک آن شب را، چادر نماز گلدارم را و این متن را برای بچههای این سرزمین نگه میدارم تا اگر یادمانی سر کوچهها و خانههای موشکخورده ساخته نشد، تاریخ را نگه دارم. نسلهای بعد هم آدمند و حق دارند با جزئیات، قصهی این روزها را بدانند. زمان همهچیز را عوض میکند. همهچیز را...
مثلاً جای شهید و جلاد را...
پ.ن: عکس نمایی از موزهی روستای «اورادور سور گلن» فرانسه که از جنگ جهانی دوم بهجامانده.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.