اینجا می‌توانست یک میدان معمولی باشد؛ میدان کاج، میدانی در شهرک غرب. اما میدان تسلیم اسلام شد و شد همسایه‌ی مسجدالرسول. حالا دیگر میدان معمولی نبود. کم‌کم عاشق شد؛ عاشق علی و به جرم این عشق به آتشش کشیدند. شب‌های دی‌ماه گواه است که اینجا یک میدان معمولی نیست. آن شب اوباش به انتقام از خودِ این میدان آمده بودند!

گذشت تا غبار فتنه خوابید. هنوز کدورتِ کینه‌ها از دیواره‌ی مسجد پاک نشده بود که صدای بمب‌ها شیشه‌های مسجد را به تپش انداختند. قلب مسجد می‌تپید، قلب میدان می‌تپید و قلب ایران دیگر نمی‌تپید؛ قلب ایران زیر آوار مانده بود و ما این را یک روز بعد فهمیدیم.

همه بدون نیاز به هیچ فراخوانی می‌دانستیم باید خودمان را به همین میدانِ عاشق که جانباز فتنه‌ی دی‌ماه بود برسانیم و سر بر شانه‌ی هم، یتیمی‌مان را فریاد بزنیم. آمدیم. شب اول نه سکو داشتیم و نه دکور؛ یک صندلی بود و یک مجریِ صدا‌گرفته و مستمعینی که برای گریه، حتی همان نوای خسته را هم نیاز نداشتند. ما و میدان‌مان از همان شب، شدیم رفیق‌های در آغوشِ هم گریسته.

ما همه در این میدان قرآن روی سر گذاشتیم و خدا را به شب قدرش قسم دادیم که تقدیر انقلابمان را خوب رقم بزند و به سوره‌ی کوثرش قسم دادیم که راه خامنه‌ای ابتر نماند. وسط الغوث‌هایمان بود که سروصداها بلند شد: «خامنه‌ای کوثر است! دشمن او ابتر است!» و دیگری صدا زد: «دست خدا عیان شد...». این میدان برای ما بیتِ رهبر سوم است، بیتِ شماست! ما شما را اولین‌بار در این میدان عاشق شدیم، دست در دستِ میدان گذاشتیم و با اشکمان بیعتمان با شما را همیشگی کردیم؛ بیعتی تا پای جان که کم‌وکاست نیابد و هر لحظه افزون شود. آن شب خدا تقدیرمان را خوب نوشت و ما اَدرکَ ما لَیلةُ القَدر.

اینجا می‌توانست یک میدان معمولی در یک شهر و کشور معمولی باشد، اگر سیدعلی خامنه‌ای نبود! حالا به نفسِ او، ما دیگر ساکن شهرک غرب نیستیم، ۴۷ سال است که ساکن سعادت‌آبادیم و میدانِ ما دیگر میدان کاج نیست؛ کاج بی‌ثمر است و بی‌باروبرگ. ما اما این شب‌ها در میدان شهید طهرانی‌مقدم هستیم؛ شهید پرثمر. ما اهالی میدان شهید طهرانی‌مقدم، هنوز هرشب تمام غصه و قصه‌هایمان را می‌آوریم و کنار همسنگر قدیمی‌مان «میدان» بساط می‌کنیم و تا وقتی فرمانتان برسد، هر شب سر قرار دعوایمان با دشمن حاضریم. اصلا چرا فرمان؟ تا وقتی خودِ شما بیایید اینجا، مرهم بر زخم‌های قدیمی بگذارید و با هم جشن پیروزی و انتقام را بگیریم. تا آن روز ما و همرزم قدیمی‌مان «میدان»، کنار هم شب را به صبح می‌رسانیم؛ که این شب‌های بلند هرگز به‌تنهایی صبح نمی‌شوند و صبح نزدیک است؛ ان‌شاءالله!