ده سالی می‌شد که خادم حرم امام حسین (ع) بود. پانزده روز آنجا شیفت بود، پانزده روز ایران. شیفتش که تمام شده بود، خودش را رسانده بود تهران و داشت می‌رفت تا به مراسم مشهد برسد. می‌گفت: «حیف که کربلا رو نمی‌تونم باشم. اونجا هم قیامت می‌شه.»

راستش فکر می‌کردم تشییع آقا در عراق شلوغ شود، اما نه آن‌قدرها که او می‌گفت. گفتم: «به نظرم نجف شلوغ‌تر بشه.» خنده‌ای کرد و گفت: «با اینکه نجفی‌ها اکثراً شیعه علوی هستن، اما تنبل‌ترن. سخت از خونه بیرون می‌زنن. باید یک چیزی خیلی براشون مهم و عزیز باشه تا تکونی به خودشون بدن و از جا بلند شن. کربلایی‌ها بیشتر پای کارن.»

امروز که مراسم را دیدم، دهانم از تعجب باز ماند. به نظرم نه منِ ناآشنا به مردم عراق این مردم را می‌شناختم، نه اویِ آشنا. مطمئنم این چهره‌ی نجف و کربلا برای خودِ عراقی‌ها هم غریبه بود. این سرزمین در کل تاریخ، این‌همه «پیامبر مبعوث» را یک‌جا به خود ندیده بود.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.