من و مادر تنهاییم. می‌گوید موقع اصابت روی لندیگ‌کرافت بوده. سریع توی اینترنت جستجو می‌کنم «لندینگ‌کرافت چیست؟!» شناور عظیمی که مسئول بردن مهمات و آذوقه به جزایر بوده. حجت سعیدآبادی با فرمانده و همکارانش روی لندینگ‌کرافت بوده‌اند که پهپادها دورشان را می‌گیرند.

نیروهای دریایی آن‌طرف منتظر لانچرها، آب و غذا بودند. آن‌قدر پهپاد و جنگنده‌ها بهشان نزدیک می‌شوند که دوتا از نیروها به دریا می‌پرند. چندتایی هم داخل لندینگ‌کرافت سنگر می‌گیرند.

حجت و فرمانده، اما تصمیم می‌گیرند روی عرشه بمانند و دوشکاها را آتش می‌کنند. سینه‌سپر می‌کنند. مشغول تیراندازی می‌شوند، اما هردوتایشان چند دقیقه بعد با بدن‌هایی زخمی از پا می‌افتند. مادر حجت می‌گوید از اینکه برای دفاع رفته بود ذره‌ای ناراحت نیست؛ اما حسرت یک چیز به دلش مانده: «هربار میومد بهم سر بزنه می‌گفت هنوز حلما نگفته بابا‌. نوزاد چهارماهه که حرف نمی‌زنه. کاش چندماه دیرتر رفته بود. سه ماه بعد از شهادت حجت اولین بار بابا گفت‌.»

مادر حجت غمگین است که پسرش نتوانسته آب و آذوقه را به بچه‌های نیروی دریایی برساند. توی جزیره ابوموسی متوقفش کرده‌اند. توی دلم روضه نرسیدن آب به خیمه‌ها می‌خوانم. اولین بار است روضه صامت می‌خوانم. چای و حلوا را به نیت مجلس اباعبدالله می‌خورم.

قبل از خداحافظی زیر درختی می‌ایستیم که تمام حیاط را سایه انداخته. برایم چند لیموترش از درخت می‌چیند‌ و می‌گوید: «این درخت هم‌سن حجته!»