آلبوم عکسهای تجمعات محله را که ورق بزنی، همیشه در صف اول، نشسته است. یک بار عکس رهبر را در آغوش گرفته؛ یک بار کنار رفیقش نشسته؛ یک بار هم کنار همسرش. مشت گرهکرده و پرچمش اما، همراه همیشگیاش هستند. صدای صلوات و شعارهایش بلندتر از صدای بقیه به گوش میرسد. همهی سخنرانیها، شعرها، سرودها و شعارها را همراهی میکند. موقع رفتن اما روی صندلی چرخدارش منتظر مینشیند.
صندلی چرخداری که حالا بعد از ۲۰۰ شب، صدای قژقژش درآمده. یک چرخش لنگ میزند و کم مانده صاحبش را همراه خودش زمینگیر کند.
گوشهی میدان روی همان صندلی، رفیق شبهای میدانش، منتظر است کسی بیاید؛ دستهی صندلی را بگیرد و او را به خانهاش برساند. خانهای که در پایین شیب تند کوچه است.
قرعه هر بار به نام کسی میافتد. به نام پیرمردی که کنارش نشسته؛ نوجوانی که کارهای میدان را رها میکند و همراهش شده. یا مرد قویهیکلی که سرعت حرکتش را با چرخش چرخهای صندلی هماهنگ کرده.
همین چند شب قبل بود که از کنارم رد شد. از ذهنم گذشت بندهی خدا هر شب باید به کسی رو بزند تا او را به خانه برساند. دلم گرفت.
گوشی را باز کردم؛ عضو گروه جدیدی شده بودم: «گروه تامین هزینه ویلچر برقی عمو بختیار». اهالی محل تصمیم گرفتهبودند پول جمع کنند برای خرید ویلچر برقی.
به گمانم پیرمرد سینهاش به تنگ آمده. یکباره رو زده که خجالت میکشم از مردم. کاش میتوانستم صندلی برقی بخرم تا مزاحم کسی نباشم. حالا همه بسیج شدهبودند برایش صندلی چرخدار برقی بخرند. دلم میخواهد بگویم: «پدر من بنشین روی مبل راحتی خانهات. هستند کسانی که به جای تو بیایند و پرچم بچرخانند. تو وظیفهات را انجام دادهای. بیش از ۲۰۰ شب است که هر شب آمدهای. حالا یک پرچم کمتر، مگر چیزی میشود؟»
بیاختیار اما پیامهای گروه را دنبال میکنم.
خبر این کار جهادی همهجا پیچیده.
فیلم مصاحبهاش همهجا پخش شده. در گروهها، اینستا، شبکههای مجازی.
کار از یک محله، به یک شهر و یک ایران رسیده.
همه دست به دست هم دادهاند غم عمو بختیار را کم کنند. مشکلش حالا مشکل یک جماعتیست که شاید حتی او را از نزدیک هم ندیدهاند. تنها وجه مشترکشان پرچمیست که در دستشان است.
پیرمرد حالا به عمو بختیار معروف شده. از همان روزی که تنها فرزندش را از دست داده، زمینگیر شده. زندگی روی سختش را به او نشان داده. او اما هنوز هم، شکر خدا از زبانش نیفتاده. حالا هم به عشق رهبر در میدان مانده. مانده تا انتقام خون تکتک شهدا را بگیرد. وظیفهاش میداند پرچم دستش بگیرد و هر شب به میدان بیاید. این حرفها را در مصاحبهاش گفته. جواب سوالم را با دیدن مصاحبهاش میگیرم.
حالا گروه را هر لحظه دنبال میکنم و تعداد واریزیها را میشمارم. همه ما منتظریم عمو بختیار ریموت صندلی چرخدارش را که پاهایش به حساب میآیند؛ بزند و از شیب تند کوچهشان بالا بیاید و باز هم مثل همیشه دو دستش را مشت کرده بالا بیاورد و صدای شعارش بلندتر از صدای بقیه به گوش برسد.
اینبار اما روی ویلچری که به رنگ ایران است.