ما به مادربزرگم «آجی» میگوییم نه فقط ما که بسیاری از جوانان انقلابی زمان جنگ دفاع مقدس یعنی رفقای داییها ،هم «آجی» صدایش میزنند.
همان موقعی که خانهشان يعنی همان خانهی سرایداری مدرسه ،که «آجی» در آن کار میکرد شده بود «قرارگاه هاشم». بسیاری از رزمندگان بابلسر، آخرین بار قبل از رفتن به جبهه و اولین بار بعد از برگشتن از جبهه، به خانه آجی یا همان قرارگاه هاشم میرفتند چقدر آجی زخم زبان از بعضیها شنیده بود که پسران تو بچههای ما را به جبهه میبرند، ما نمیخواهیم آنها به جبهه بروند!
طفلی آجی چقدر اذیت میشد. گریه میکرد اما به واسطه سخاوتشان، ایمانشان، محبتشان یعنی آجی و پدربزرگ (آقاجون)، همیشه همان خانهی کوچک، سفرهاش پهن بود و پر از مهمان. از رزمندهها گرفته تا امام جمعه و مسئولین شهر، از فقرا گرفته تا ثروتمندان، از فامیل نزدیک تا دور، از بچههای همسایه گرفته تا پیرزن و پیرمردهای همسایه.
حالا آجی همهی دلخوشیاش همین تجمع شبانه است. آجی که همیشه باید نُه شب میخوابید الان دوازده میخوابد. هر شب باعشق و امید وارد تجمع میشود.
یک شب از درد پا خیلی گریه میکند و غصه میخورد که به نظر میرسد دیگر نتواند به تجمع برود که خواب دایی کمال را میبیند. دایی گفته بود هر شب بیا، منم هستم برات دعا میکنم.
الحمدلله که شبها جایی میرویم که شهدا هم هستند.