یک ایرانی-لبنانی اصیل بود. با چهره‌ای بوشهری و اخلاقی بعلبکی. پشت لبش تازه سبز شده بود. آرزوهایش هم داشتند یواش‌یواش جوانه می‌زدند. کنارم که می‌نشست با صدای دورگه‌ای می‌گفت: «بزرگ شدم می‌خوام برم تو حزب‌الله خوبه مامور مخفی بشم؟»

علی هر وقت این سوال را می‌پرسید من می‌رفتم توی فکر. با خودم می‌گفتم بزرگ بشه می‌مونه یا می‌ره؟

یک بار بی‌هوا پرسیدم: «ایران یا لبنان؟»

رگ جنوبی‌اش بالا زد و با شوخ‌طبعی همیشگی‌اش گفت: «بوشهر و لبنان» بوشهری با هرچه قاطی شود، خون‌گرم از آب درمی‌آید.

چهار سال بود فک و فامیل لبنانی‌اش را ندیده بود. مطمئن بود تابستان اوضاع آرام می‌شود و می‌رود لبنان. زیر درخت گیلاس حیاط پدربزرگ می‌نشیند و از آن ارتفاعات کوهستانی یک دل سیر کشور مادری‌اش را نگاه می‌کند. شاید هم به اسرائیل بی‌‌پدر که خط‌های بی‌مرزی‌اش از آنجا هم پیدا بود پوزخندی بزند.

روز بعد از آتش‌بس و حمله‌ی بی‌امان اسرائیل به لبنان، علی مثل زغال روی آتش، گر گرفته بود. سویشرت زردش را پوشید. مادربزرگش گفت: «کجا دم غروبی؟» سرش را انداخت زیر و جواب داد: «می‌خوام برم موکب لبنانی‌ها»

مادربزرگ نگران پرسید: «می‌خوای بری چی‌کار؟» با صدای گرفته‌اش گفت: «مگه ندیدی چجوری لبنانی‌ها رو زدن؟ می‌خوام برم کمک‌شون» کلاه سویشرت را روی سرش کشید و پرچم حزب‌الله را گذاشت رو دوشش. از کنارم که رد شد زمین زیر پایم لرزید.

شده بود مثل هم‌قطارهای رئیس‌علی دلواری که تفنگ روی دوش گذاشته و وسط نخلستان منتظرند به اجنبی شبیخون بزنند. یا مثل سربازهای سید حسن نصرالله که رو گرفته و بین انبوه برگ‌های درخت زیتون کمین کرده‌اند تا حساب بی‌ریشه‌ها را برسند. او یک ایرانی-لبنانی اصیل بود.