آقای امینی عین ۱۸۹ شب تجمع، میاندار دسته بوده. عین ۱۸۹ شب را گوشگیر توی گوشهایش گذاشته تا جلوی بلندگوها بایستد. درست جایی که هیچ جای ایستادن ندارد؛ دو تا پایش را با طناب به بلندگوها بسته و دستهایش رو به جمعیت بالا و پایین میرود. من فکر میکردم او روزها باشگاه میرود که دستهایش اینقدر ورزیده است. تازگی فهمیدم باشگاه در کار نیست؛ فقط گچکار است. بروبازویش را مدیون کُشته کردن گچ است.
او بیشتر از شش ماه است سفر یا شبنشینی نداشته. خانهاش در خود بابل نیست. هرشب از روستای هریکنده مسیری ۲۵ کیلومتری را میآید و میرود. میگوید اگر هیچکس نیاید من باز اینجایم.
وقتی جلودار شعار میخواند، اوج بال زدن آقای امینی است. من واقعاً فکر میکنم او بال میزند. تو سرش هوای پریدن دارد. حیدر حیدر را یکهو نعره میکشد و دو دستش را رو به جمعیت طوری جلو میآورد انگار آن پرواز را به همه دادهاند و به او نرسیده و حالا برای داغ جاماندگیاش از مردم درمان و جبران میخواهد.
من هرشب دلم برای دستهای آقای امینی میسوزد. انگار اشتباهی دست شدهاند. آقای امینی هم برای سامان دادن به همین اشتباه است که هرشب میآید. تا شبی که تلاشش اثر کند و این دستها بال شوند و بالاخره پروازش دهند.