دیشب همان ساعت‌های اولیه، صدای انفجار می‌آمد. می‌دانستم فاصله‌اش تا خانه دور است، اما گرومپ‌گرومپ صدا روی اعصاب بود. خیلی زود خبرگزاری محلی از حملهٔ هوایی به نقطه‌ای در شهر خبر داد و هنوز تیتر خبر را کامل نخوانده، خبر حمله به عروسی در کوهستک میخکوبم کرد. با هر بار خواندن متن خبر، دعا کردم که عروس و داماد زنده باشند. اصلاً آدم بچه بزرگ می‌کند که عروسی و دامادیش ببیند، بعد یک‌باره همه‌ی خوشی‌ات دود بشود؛ دیگر چه از آدم می‌ماند؟

صبح که اسامی شهدا اعلام شد، چیزی توی سرم مثل آونگ جلو-عقب می‌رفت: «حنابندان». انگشتم روی نام محمد ملاحی ۱۶ ساله مانده بود و همه‌ی تصاویر چند ماه پیش جلوی چشمم رژه می‌رفت. رفته بودم تشییع جوانی در بهشت زهرا؛ غلغله بود. چند نفر کِل می‌کشیدند. زنی ظرف حنا به دست، لرزان‌لرزان تا جلوی غسالخانه رفت. یکی‌دو زن هم پارچه‌های سبز در هوا می‌چرخاندند. دل‌خون بودند. حال بدشان همه را به گریه انداخته بود.

امروز یا فردا حال مردم کوهستک همین است؛ دمِ غسالخانه می‌ایستند تا حنا به کف پاهای محمد ملاحی بزنند، چند نفری کِل بکشند برای نوجوانی که هیچ‌وقت به سن ازدواج و کِل‌کشان نخواهد رسید و بعد شاید مادرش زیر لب زمزمه کند:

«جانی حنا می‌بَندُمِش، به دست و پا می‌بَندُمِش، اگه حنا نباشه، آب طلا می‌بَندُمِش...»

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.