ـ آقا سید! میشه از آخرین سفرشون به جمکران برامون بگید؟
سیّد نفس عمیقی کشید؛ انگار خاطرات زیادی از ذهنش عبور میکرد. با همان تهلهجهی شیرین ترکی گفت:
آقا زیاد به جمکران میآمدند؛ چه در زمان تولیت من و چه پیش از آن. گاهی همراه کل خانواده بودند و گاهی فقط با یکی از پسرهایشان میآمدند؛ بیشتر با آقا مصطفی.
آمدنشان زمان مشخصی نداشت؛ فاصلهی سفرها متفاوت بود. یک وقت بود که دو سه ماهی بین سفرهایشان فاصله میافتاد، یک وقت دیگر هم بود که در عرض سه هفته، دو مرتبه به مسجد میآمدند.
خیلیها دوست داشتند از حضور آقا باخبر شوند تا برای عرض ارادت خدمتشان برسند؛ اما آقا برای خلوتِ جمکرانش ارزش زیادی قائل بود و مسائل امنیتی هم اجازه نمیداد حضورشان عمومی شود. حتی به خودمان هم مدت کوتاهی پیش از آمدنشان خبر میدادند و اصولاً زمانی را انتخاب میکردند که مسجد خلوتتر باشد.
وقتی به استقبالشان میرفتم، جز سلام و احوالپرسی، صحبت زیادی نمیکردند. غرق سکوت بودند؛ گویا تنها تشنهی صحبت با کسی بودند که در محراب مسجد جمکران با او قرار گذاشتهاند و باید سریعاً به آنجا برسند. صحبتها را میگذاشتند برای بعد از عبادت؛ صحبتهایی که با سؤالهایشان دربارهی مشکلات مسجد، بهخصوص وضعیت رفاهی و آسایش زائران، همراه بود.
چیزی که همیشه برایم جالب بود، این بود که آقا نماز و عبادتشان را طولانی نمیکردند. اغلب فقط دو رکعت نماز میخواندند و تمام! در آخرین دیدار، از دور نگاهشان میکردم. نمیدانم در دلشان چه میگذشت؛ با آقایشان چه گفتند و از او چه خواستند. فقط یک چیز خوب در خاطرم مانده است؛ دو رکعت نمازشان یکساعت طول کشید!