وسایل مورد علاقه‌اش را چیده بود روی میز. بین لنج چوبی و ماشین‌های مورد علاقه‌اش یک قطعه‌ی فلزی گذاشته بود و نمی‌گذاشت کسی دست بزند. هرچه فکر کردم یادم نیامد از کجا آورده خانه.

یکی از مهمان‌ها پرسید: «اینم اسباب ‌بازیه؟» انگار بهش برخورده باشد، جواب داد: «معلومه که اسباب بازی نیس. وقتی رفتیم فرودگاه از توی پرچم یا‌صاحب الزمان برداشتم. موشک‌ها، پرچم امام رو پاره کرده بودن.»

بهشان توضیح داد که تازه پیش‌دبستانی اسم نوشته و نوشته‌ی پرچم را بقیه برایش خوانده‌اند.

رفت توی اتاق و با یک کیسه برگشت. خالی‌اش کرد جلو رویمان. چند تکه شیشه آبی، فن کیس کامپیوتر و یک ترکش فلزی کوچک‌تر.

ـ همه‌ی شیشه‌ها شکسته بودن. کولر و بقیه‌ی وسایل‌شون هم خراب شده بود.

نمی‌دانستم بچه‌های این سن هم می‌توانند روایت‌گری کنند. بهش حق دادم روی آن قطعه‌ی فلزی این‌قدر حساسیت نشان بدهد. اسناد مهمی از جنگ را بایگانی کرده بود.