بهش میگفتند بیبیجان. سیسال پیش خانه زندگیاش را توی افغانستان جا گذاشت و آمد ایران. میگفت دو تا کیسه برنج را به هم دوختیم و شد فرش زیر پایمان. روی چراغ خوراکپزی، هم غذا بار میگذاشتیم، هم خودمان را باهاش گرم میکردیم.
حالا دوازده سال است، یک اتاق صدمتری انداخته بالای خانهاش و اسمش شده حسینیه حضرت زینب(س). برایم تعریف کرد روزی که بیت را زدند، توی حسینیه با همسایهها دوره قرآن داشتیم. هول افتاد به جانمان. چهارده تا مرغ به نیت چهارده معصوم(ع) نذر کردیم. پولمان کفاف گوسفند نمیداد. نزدیک اذان صبح که خبر شهادت آمد، با عکس آقا به بغل ریختیم بیرون. سیل سنگ توی کوچه راه افتاد.
دست کشیدم به پارچههای مشکی روی زمین. یکی نرم بود، یکی زبر. بیبی گفت این پارچههای چادری را مردم از خانههایشان آوردهاند. چادرهای کهنه بوده. شستیم و اتو کردیم، شابلون اسم آقا را زدیم رویش و توی محلات مشهد پخش کردیم. بعد اشکهایش را با پشت دست، از جلوی چشمش کنار زد. انگشت اشارهاش را برد بالا و گفت: «روز تشییع پرچم رهبر باید بالا باشه. دشمن باید بدانه ایرانی و افغانستانی ندارد. همه پای دین آقای خامنهای هستیم.»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.