دست از اسلحه بکشم؟ خیانت است به خودم، وجدانم و کشورم. به قول آقای یامین پور که در عربیکا نوشت: «کسی که می‌تواند بنویسد و قلمش را زمین می‌گذارد؛ مثل سربازی است که می‌تواند بجنگد و اسلحه‌اش را زمین می‌گذارد.» در میناب بودم و کتابش را می‌خواندم. کتابی که ۲ سال پیش، خودش برایم در صنعتی شریف امضا زد. صدای انفجار از علی‌الطاهر می‌آید و او برایم از لبنان بعد سید حسن می‌گوید. چه چیزی از آن موقع فرق کرده است؟

به مذاق خیلی‌ها خوش نمی‌آید، ولی وقتی ما دنبال رزو صندلی برای مذاکره با آمریکایی‌ها بودیم، خانه‌های مسکونی در ضاحیه و جنوب بمباران می‌شدند. لبنان، نوشته هم شد در بند اول تفاهم‌نامه. شما اثری می‌بینید؟ اگر نمی‌بینید خیره به آتش جنوب لبنان شوید. اگر آن را هم نمی‌بینید به جنوب خودمان نگاه کنید. نمی‌دانم، شاید منظور از لبنان، جنوب لبنان نیست؛ بیروت است و ساحل آرام آن. شاید بگویی به ما ربطی ندارد آنجا چه می‌گذرد؛ ولی وقتی دشمن به لب مرز ما رسید، آن وقت کل ماجرا را می‌فهمی.

حرف‌هایم تلخ است، به رنگ واقعیت. چشم‌هایت را ببند اگر می‌توانی. صدای بمب‌ها را می‌شنوی؟ لبنان تنهاست. خلع سلاح حزب‌الله، مثل جلو آوردن سر برای قربانی شدن می‌ماند. همان ترفند که می‌خواستند سر حشدالشعبی قهرمان در عراق بیاورند. حزب الله یک تنه لبنان و منطقه را نجات داد. صبر استراتژیکی که از شهید نصرالله به ارث بردند و صبرشان زیاد است. متاسفانه تنها هستند، تنهای تنها. ظهر عاشوراست آنجا. بیخیال هم می‌شوند؟ نه. سید قول نماز جماعت در قدس را داده بود.

از یک طرف هم چشمم به یمن است؛ به حوثی‌ها. کار آنها چیزی فراتر از شجاعت است. کشوری کوچک، فقیر و در تنگا، که چیزی او را نمی‌ترساند. کارشان را بلدند. تنگه هرمز کافی نیست، می‌خواهند باب‌المندب را هم به دروازه جهنم تبدیل کنند. خوشحالم یمن، مثل لبنان دچار مسئولینی نشد که دنبال تضمین عدم‌ حمله گرگ هستند یا مسئولانی که دوست دارند کشورشان را دودستی تقدیم دشمن کنند. مردانه ایستادند و محور مقاومت را حفظ کرده‌اند.

شاید باز هم بگویی لبنان و یمن به ما ربطی ندارند. اگر نظرت این است قابل احترام است؛ ولی علی‌الاصول واقعیت چیز دیگری می‌گوید. من نمی‌توانم بی‌تفاوت باشم. دست به ماشه ایستاده‌ام، چه طرف اسرائیل، چه طرف سیاسیت‌مداران لبنان که کشورشان را فروخته‌اند، چه مسئولان داخلی که زورشان به مردم می‌رسد و بس. من دشمن آنها هستم. آخرالزمان است و جایی برای اشتباه نیست. یا در انتها ما پیروز می‌شویم یا شکست می‌خوریم. نمی‌خواهم حسرت بخورم که می‌توانستم کاری کنم و نکردم. سربازان روایتگر سید مجتبی تا انتها کار را جلو می‌برند و اسلحه‌هایشان را تحویل نمی‌دهند؛ نه حالا و نه هیچ وقت دیگر.