ـ میدونستید تهران رو گسله؟ یه گسلِ پدرمادردارها! حالا اینو داشته باش! لولههای گاز شهری رم عمود به این گسلا ساختن! میفهمید یعنی چیییی؟
همینطور که وسایل را در اتاق جدید میچیدیم حواسمان به حرفهای تنها هماتاقی تهرانیمان بود، پرانرژی حرف میزد، خوشم میآمد.
شادی قبولی در دانشگاه خیلی زود جایش را به غم غربت داده بود و این برای منِ قمی خیلی سنگینتر بود. دلم برای حرم لک میزد. سعی میکردم حواسم را به همین حرف و حدیثها گرم کنم.
ـ یعنی اگه یکم این گسلا فعال شن و یه زلزله مشتی بیاد، تهران برمیگرده به زمان جاهلیت!
ترس به دلم افتاد. با اینکه نه زمان زلزله بم را به یاد داشتم و نه زلزله جدی در شهرمان آمده بود اما همیشه از زمینلرزه میترسیدم. به نظرم زلزله اوج نمایش ذلت و هیچکاره بودن انسان روی زمین بود. اینکه ما میسازیم و میسازیم و میسازیم و ناگهان بدون اینکه بفهمیم کِی؟ چرا؟ توسط کی؟ همهاش ویران میشود روی سر خودمان. ترسناک است نه؟
چند هفتهای هروقت بیکار میشدم یاد گسلها میافتادم، لولههای گاز. تصور میکردم اگر همین الان هم آوار روی سرمان بریزد هم همزمان همهجا منفجر شود، چه از ما باقی میماند؟! همه اینها ضرب میشد در دلتنگی و غربت.
اما یک روز موقع ورود به کلاس دانشگاه دیدن یک صحنه ورق را برگرداند. عکس رهبر روی دیوار بود و کنارش کسی نوشته بود؛ طهران المقدسه! به شهر سیدعلی خوش آمدید! انگار کسی تلنگری به من زده بود و دنیا رنگین شده بود. من هنوز ماهی در حوض بودم. اگر این شهر حرم و حضرت معصومه نداشت، خامنهای که داشت! کدام گسلی جرات میکرد اینجا سروکلهاش پیدا شود و جانِ ولیّ خدا را با یک حادثه به خطر بیندازد؟ نه من مطمئن بودم تا شما در این شهر نفس میکشید بلا نازل نمیشود و حالا میتوانم راحتتر اعتراف کنم، نوروز که به مشهد میرفتید و تهران را تنها میگذاشتید من عجیب دلم برا پایتخت شور میزد. تهران برای شهرستانیها با وجود شما قابلتحمل بود، شما که لهجه مشهدیتان بعد از اینهمه سال هنوز گاهی از وسط یک جمله سروکلهاش را پیدا میکرد و لفظ "میره" به "مِرِه" تبدیل میشد، آقای شهرستانیِ ما!
میگویند دیگر از تهران رفتی، برای همیشه، میخواهی برگردی شهرتان و ما شهرستانیها را دوباره در این غربت تنها بگذاری. میگویند کابوس هرشبِ تهران را یکتنه به جان خود و خانوادهات خریدی. هم آوار ریخت و هم آتش شعله کشید در بیتی که خانه امید همه ما بود. بعد از تو ما میمانیم و تهران و گسلهایی که در نبودت هرلحظه ما را تهدید میکنند.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.