خواب و بیدار بودم که دو خانم مشغول صحبت، وارد کوپه شدند. اولی دخترک افغانیِ بلیط‌دار بود و دومی بدون بلیط آمده بود داخل قطار. با آمدن متصدی قطار برای چک کردن بلیط‌ها، گفت بلیط ندارد و همین کفِ کوپه می‌نشیند؛ فقط پیاده‌اش نکنند، چون باید برود مشهد. نامش ثبت شد، حساب کرد و دوباره آمد در کف کوپه‌ی چهارنفره‌مان، به پله‌ها تکیه داد و نشست.

خانم شصت‌ساله بود؛ ساکن محله‌ی محلاتیِ تهران، با لباس‌هایی یک‌دست مشکی و یک کیف‌دستی کوچک. می‌گفت: «مراسم تشییع تهران، قم و جمکران را رفتم. قرار نبود مشهد بروم، اما با دیدن مردم عراق در تشییع، مخصوصاً وقتی زهرا کوچولو را در نجف دیدم، دیگر نتوانستم در خانه بمانم. از همان محلاتی با اتوبوس دوبار رفته تا راه‌آهن و برگشته تا بلیط بگیرد، اما نبود. آخرِ کار، همراه با خانمی آمده و بعد از ورود به قطار و گرفتنِ بلیط نصف‌ونیمه که خیالش راحت شد پیاده‌اش نمی‌کنند، با خانه تماس گرفت و گفت می‌روم مشهد پیش آقا.»

خانمِ ساکنِ محله‌ی محلاتیِ تهران، اهل شهر محلات بود؛ شهر گل‌های خوشبو و زیبای مریم، میخک، گلایل، زنبق و رز. لابه‌لای صحبت‌هایش گفت: «ما همیشه بهترین و خوشبوترین گل‌ها را برای حرم امام‌رضا می‌فرستیم، اما این‌بار قراره گل‌هایی خوشبوتر و زیباتر از همه‌ی گل‌های دنیا بیان مشهد؛ مگه می‌شد برای دیدنشون نرم؟»

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.