ـ خوبین؟
ـ خوب که نیستیم.
کنارش نشستهام. دوتا بچهی کوچکش توی سالن موکب دنبال هم میکنند. یک چشمش دنبال آنهاست و یک چشمش به من که با او حرف میزنم. همان اول که به او گفتم روایتنویسم، با خنده گفت: «از من مصاحبه بگیری فقط فحش میدم.»
صدایش گرفته. شاید از داد و بیداد کردن سرِ مسئولیتی که توی موکب دارد یا شاید هم از گریهی زیاد. میپرسم: «خب حالا چه کاریه با این بچهها پا شدین اومدین تو این شلوغی؟ از کجا معلوم تو تشییع اتفاقی نیوفته؟»
نمیگذارد سوالم تمام شود: «من تهرانم رفتم، نماز خوندم، تو مترو هم داشتم جون میدادم و خفه میشدم، ولی اصلاً برام مهم نیست.»
ـ چرا خب؟ مینشستین خونتون، از تلویزیون تماشا میکردین.
ـ نه، نمیشد.
«نه» را میکشد و همزمان سرش را به عقب میبرد: «دل طاقت نمیاره. همیشه به بچهها میگم ما بی پدر شدیم، دربهدر شدیم. آقا سیدمجتبی رو که رهبر اعلام کردن، یه مرهمی رو زخممون نشست ولی هنوزم نگرانیم؛ برای جون ایشون. صدحیف که جوری شده نمیتونه بیاد یه سخنرانی انجام بده.»
لباس پوشیده که برود سمت حرم. میگویم: «اگه دوست دارین ازتون یه عکس بگیرم.»
مینشیند روی صندلی: «آره حتماً، عکس بگیر؛ زیرشم بنویس قاتل نتانیابو.»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.