به محض ورود به خانه، قاب در، تصویر زنی را نشانم داد که با کودکی بیمار، در سکوتی سنگین به تلویزیون خیره مانده بودند. دیدن این دو در آن تنهایی محض، بغضی غریب در گلویم نشاند. علیاصغر یازده ساله است؛ در سنی که باید خانه را با سروصدای بازیهای کودکانه و هیجانهای بیپایانش روی سر میگذاشت، اما در بستر بیماری افتاده و مادر، با عشقی آمیخته به درد، لحظهبهلحظه در کنارش پرپر میزند.
تلویزیون، صحنهی تشییع پیکر «آقا» را پخش میکند. انبوه مردم با پرچمهای سرخی که در اهتزازند، شبیه دشت لالهای شدهاند که بر دامنهی دماوند روییده باشد؛ شاید هم این لالهها، ثمرهی ریشهدواندن در دامن کوهسار، وجود «آقای شهیدمان» است.
دل را به دریا زدم و از او خواستم از آنچه در دل دارد بگوید؛ از حقیقت پنهان در پس این سکوت. دست لرزانش را روی پیشانی فرزندش کشید و با صدایی که از ته گلو برمیآمد، گفت: «باورم نمیشود که رفته است. هر بار که تصویرش را از تلویزیون میدیدم، در خیالم برای خودم و علیاصغرم رویا میبافتم. آرزو داشتم روزی میزبانیاش باشم و دست نوازش او بر سر فرزندم بنشیند. همیشه با خودم میگفتم خوش به حالم میشود اگر روزی "آقا" مرهم دلتنگیهای این یازده سالهام باشد.»
قطره اشکی بر گونهاش نشست. نگاهش دوباره به تلویزیون گره خورد و با لبهایی که لرزش آن، سکوت خانه را میشکست، ادامه داد: «باورم نمیشود که برای همیشه رفته باشد. باورم نمیشود که در حصارِ این طفل بیگناهِ مریض ماندهام و نتوانستم خودم را به آخرین وداع برسانم. دیدن آقا محالی است تلخ که جانم را میسوزاند.»
دست نوازشی بر سرش کشیدم. در میان آن خلوت اندوهناک، دلم برای وفایی که در نگاهش موج میزد و حسرتی که در جانش ریشهدوانده بود، خون شد.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.