در ایام کرونا که تعداد کشتههای روزانه بالا رفته بود، کمتر کسی میآمد با آن شرایط سخت، کاری برای تغسیل و تدفین اموات کرونایی انجام بدهد. من به عنوان یک مسلمان، عقیده داشتم که اموات کرونایی و جنازهی مسلمان حرمت دارد و باید با موازین شرعی غسل و کفن بشود؛ اینها با حرمت باید دفن شوند. به تبع آن، در آن روزها برای این کار خودم داوطلب شدم.
تقریباً دستتنها بودم. پسر کوچکم که آن وقت دوازده سال سن داشت، روزهای اول با من میآمد. البته من نمیگذاشتم داخل غسالخانه بیاید و میگفتم: «بابا، شما توی ماشین بشین و اصلاً از ماشین پیاده نشو.» دلیلش هم این بود که محیطِ آلودهای بود و اصلاً نمیتوانستند حتی سلام بدهند. مسئولین بهداشت میآمدند بالای سر ما و به ما توصیه و نکات بهداشتی میگفتند.
از آنجایی که در آرامستان به صورت جهادی مستقر بودیم، مسئولین بهداشت به ما میگفتند که شما به عنوان عالِم دینی به مردم هم برای رعایتکردن نکات تذکر بدهید. ما هم حقاً و انصافاً هر جنازهی کرونایی را که کفن میکردیم، همانجا صحبت میکردیم و همه را دعوت میدادیم که شما نکات بهداشتی را رعایت کنید؛ فاصلهگذاری را رعایت کنید، دست ندهید، ماسک بزنید. حتی میگفتیم که فاصلهای ایجاد کنید بین صفهای نماز جنازه و برای نماز یکونیم متر مردم را فاصله میدادیم.
از آنجایی که غسالخانه در آرامستان بهشت محمد رسولالله بود، روزهای اول ما یک سنگ داشتیم برای غسل و کفن. سنگی عمومی بود که هم برای خواهران شیعه بود و هم برای خواهران اهل تسنن، هم برای برادران تشیع و هم برادران تسنن؛ یعنی در چهار مرحله از یک سنگ داشت پشتسرهم استفاده میشد! خیلی سخت بود. تعداد آمار کروناییها و فوتیها هم روزبهروز میرفت بالاتر. دقیق اگر اشتباه نکنم تا دو سه ماهی این سنگ یک سنگی بود که شیعه و سنی از آن استفاده میکردند؛ یک سنگ مخصوص اموات کرونایی. جدا از آمار زیاد، کار تغسیل اموات برای یک نفر خیلی سخت هست؛ حملکردن جنازه، راست و چپ کردنش. مجبور شدم و رفتم با پسرم صحبت کردم که بیا و نترس. او را خوب دلداری دادم و دیدم که واقعاً آمد کنار من ایستاد در غسالخانه؛ به کمک پسرم تغسیل و تدفین را ادامه دادم.
صدای مردم درآمد که مولوی شما پسرتان را آوردید اینجا که میمیرد؛ بیماریِ فلان میکُشدش! ولی در عوضش باز هیچکس جرأت نمیکرد که آن موقع به غسالخانه برای کمک بیاید؛ حتی برای مُردۀ خودشان، برای پدر و برادر خودشان نمیآمدند! آن زمان، شیخ سجاد شهرکی هم که داشت برای برادران و خواهران شیعه کارهای غسل را با تیم جهادیاش انجام میداد، ما را که دید، آمد در همان غسالخانه به من کمک کرد؛ شلنگبهدست میشست و کفن را با من میگرفت که ما این جنازهی برادر اهل سنت خودمان را با عزت و حرمت بگیریم، کفن کنیم و بشوریم، سرآخر تحویل بازماندگانش بدهیم. ما برای این قضایا، هر روز از صبح تا ظهر یا بعدازظهر در آرامستان مستقر بودیم.
شیخ سجاد شهرکی بلوچی بلد بود و صحبت میکرد که شما برادر ما هستید و از همه مهمتر هملباسِ من هستید؛ لباس روحانیت دارید. آقای شهرکی عزیز، بندهی خدا میآمد و خودش به من میگفت که مولوی تو را قسم میدهم هر وقت کروناییِ اهل سنت داشتی، برای من زنگ بزن که نمیخواهم آنجا تنها با بچهی کوچک باشی. مدام میگفت که من را هم به عنوان یک برادر بدان و در کنار خودت بدان، چون که همهی ما برای یک هدف آمدیم؛ آمدیم خدمتی بکنیم؛ خدمتی بیمنتی بکنیم برای مردم عزیزمان. او حرف مرا خوب فهمیده بود؛ چه از نظر زبانی و چه از نظر دلی. لحظهای که خبر ترور شهید سجاد شهرکی را شنیدم، خیلی به حالش حسرت خوردم.
#حملۀ_تروریستی
#جنگ_رمضان
راوی: مولوی شهید یوسف گرگیج