هنا طهران
کلاس سوم دبستان که بودم، حفظ جزء سیام تمام شد. با همان صبحگاههای پانزدهدقیقهای مدرسه. بابا برایم یک جفت کفش اسکیت خرید با یک رادیو ضبط سونی قرمز کوچک که دیگر لازم نباشد برای گوش…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
کلاس سوم دبستان که بودم، حفظ جزء سیام تمام شد. با همان صبحگاههای پانزدهدقیقهای مدرسه. بابا برایم یک جفت کفش اسکیت خرید با یک رادیو ضبط سونی قرمز کوچک که دیگر لازم نباشد برای گوش…
هر شهری برای خودش آبوهوا، اقلیم و شرایط خاصی دارد. مثلاً ما در رشت معضلی داریم به نام لابدانتار که همان تار عنکبوت است. لابدانها گوشههای سقف تار میتنند و انواع حشرات را به دام…
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
یکی از هممحلیها که ما را هرشب توی تجمع میدید به همسرم گفته بود: «بچههات رو خوب بیمه میکنی اینها با همین اومدنهای هر شب، عاقبتبهخیر میشن.» نگاهش برایم جالب بود. خودم نرسیده…
مقنعهسفید را که روی سرت دیدم، صورت نقلیات من را پرت کرد به ششسال پیش؛ همان روزی که بعد نُهماه دوجان شدن، برای اولینبار صدای گریهات بلند شد و من دنبال صدایت گشتم و چشمهایم روی…
اسمش «آقای اینهمه لشکر آمده» است؛ یعنی مردم همه به این اسم صدایش میکنند. از انتهای مسیر تجمع برازجان که با اتوبوس مسدودش کردند، با همین علم بر دوشش، تکتک کسانی را که روی صندلیها و…
بیش از شش ماه از جنگ گذشته؛ نزدیک مهرماهیم و بساط خرید نوشتافزار گرم است. اگر تولدت اواخر شهریور باشد هم، شانس هدیه لوازمالتحریر بیشتر میشود. در مهمانی تولد هستیم. هدایا داده شده؛…
ـ مامان اگه شهدا زندهن، پس کجا زندگی میکنن؟ ابروهایم بالا رفت و به دخترم نگاه کردم. دلیل این سوال را نمیدانستم. کنجکاو بود، میخواست بداند بالای ابرها کجاست. توضیح میدادم، اما…
سرباز آمریکایی با جلیقهی ضدگلولهی نخودیاش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» پاسپورتت رو بده من این را با صدای بم و با لحن بالا…
آلبوم عکسهای تجمعات محله را که ورق بزنی، همیشه در صف اول، نشسته است. یک بار عکس رهبر را در آغوش گرفته؛ یک بار کنار رفیقش نشسته؛ یک بار هم کنار همسرش. مشت گرهکرده و پرچمش اما، همراه…
استاد فلسطینیِ ما وقتی از آداب و رسوم مردم فلسطین صحبت میکند، بلافاصله بعد از آن میگوید: «ولکن قبلالحرب.» جملهاش اینگونه است؛ انگار یک نفر با گوشهٔ ناخنش بزند زیر زخمِ خونبستهٔ…