گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

هنا طهران

کلاس سوم دبستان که بودم، حفظ جزء سی‌ام تمام شد. با همان صبحگاه‌های پانزده‌دقیقه‌ای مدرسه. بابا برایم یک جفت کفش اسکیت خرید با یک رادیو ضبط سونی قرمز کوچک که دیگر لازم نباشد برای گوش…

لقمه‌های معلق

غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ‌ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یک‌دفعه گفت: «همین؟ چرا این‌قدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تاب‌آوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…

لقمه‌های معلق

غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ‌ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یک‌دفعه گفت: «همین؟ چرا این‌قدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تاب‌آوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…

بیمهٔ بچه‌ها

یکی از هم‌محلی‌ها که ما را هرشب توی تجمع می‌دید به همسرم گفته بود: «بچه‌هات رو خوب بیمه می‌کنی این‌ها با همین اومدن‌های هر شب، عاقبت‌به‌خیر می‌شن.» نگاهش برایم جالب بود. خودم نرسیده…

آقای این‌همه لشکر آمده

اسمش «آقای این‌همه لشکر آمده» است؛ یعنی مردم همه به این اسم صدایش می‌کنند. از انتهای مسیر تجمع برازجان که با اتوبوس مسدودش کردند، با همین علم بر دوشش، تک‌تک کسانی را که روی صندلی‌ها و…

این کیه؟!

بیش از شش ماه از جنگ گذشته؛ نزدیک مهرماهیم و بساط خرید نوشت‌افزار گرم است. اگر تولدت اواخر شهریور باشد هم، شانس هدیه لوازم‌التحریر بیشتر می‌شود. در مهمانی تولد هستیم. هدایا داده شده؛…

قرار ما، روی ابرها

ـ مامان اگه شهدا زنده‌ن، پس کجا زندگی می‌کنن؟ ابروهایم بالا رفت و به دخترم نگاه کردم. دلیل این سوال را نمی‌دانستم. کنجکاو بود، می‌خواست بداند بالای ابرها کجاست. توضیح می‌دادم، اما…

حاج صالح

سرباز آمریکایی با جلیقه‌ی ضدگلوله‌ی نخودی‌اش روبرویم ایستاده بود. دست انداخت تا پاسپورتم را از دستم بقاپد: «Give me your passport» پاسپورتت رو بده من این را با صدای بم و با لحن بالا…

قبل‌الحرب

استاد فلسطینیِ ما وقتی از آداب و رسوم مردم فلسطین صحبت می‌کند، بلافاصله بعد از آن می‌گوید: «ولکن قبل‌الحرب.» جمله‌اش این‌گونه است؛ انگار یک نفر با گوشهٔ ناخنش بزند زیر زخمِ خون‌بستهٔ…