یک جایی، یک چیزی
هرمزگانیها هفت شبانهروز عروسیشان طول میکشد و برای هر شب، یک اسم و رسم مخصوص دارند؛ یک شب حنادزدی است، یک شب حنابندان، یک شب لباس و خریدهای عروس و داماد را با ساز و دهل میبرند و…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
هرمزگانیها هفت شبانهروز عروسیشان طول میکشد و برای هر شب، یک اسم و رسم مخصوص دارند؛ یک شب حنادزدی است، یک شب حنابندان، یک شب لباس و خریدهای عروس و داماد را با ساز و دهل میبرند و…
شامی را که در روغن داغِ ماهیتابه انداختم، با صدای جیغِ بلندی رویش فرود آمد. دستم را به ظرف پلاستیکی موادم رساندم و مشغول قالب گرفتنِ شامی بعدی شدم. در ذهنم، کارهای باقیمانده را ردیف…
حاجی، که اصلاً نمیدانم حج رفته یا نه، یک مغازهی کوچک در بازار قدیمی دارد. بهقدری کوچک که بهسختی دو نفر در آن جا میشوند. مغازه شلوغ و نامرتب است و خودش هم پشت یک میز که زیر انواع…
اسم کوهستک را خوانده و نخوانده، دستم رفت روی اسم لیلا و زنگش زدم. لیلا همانی است که هر روز برای رزمندهها میانوعده درست میکرد. همین یک ماه پیش توی کوهستک مهمانش بودم و همین یک هفته…
شالش را دور سرش پیچیده بود و لباس رنگیِ مخصوصِ خودشان را به تن داشت. پوستش سبزه بود و انگشتانِ دست و پایش را حنا بسته بود. یک دستش به گوشهی شالش بود و با دستِ دیگرش دخترکش را گرفته…
گرمای ۴۸ درجه و شرجیِ نفسگیر، مثل یک پتوی مرطوب و داغ روی دوش جمعیت سنگینی میکرد. میدان آزادی آبادان، پر از موجِ انسانهایی بود که زیر آسمانِ دودیِ غروب، پرچم به دست گرفته بودند و…
سریال «پس از باران»، هم شهربانو را صبور کرد و هم ما را. برای من و احتمالا هم سن و سالهای من اولین سریالی بود که میتوانست این طور میخکوبمان کند. ما دقیقا یک هفتهی تمام صبر میکردیم…
ما به مادربزرگم «آجی» میگوییم نه فقط ما که بسیاری از جوانان انقلابی زمان جنگ دفاع مقدس یعنی رفقای داییها ،هم «آجی» صدایش میزنند. همان موقعی که خانهشان يعنی همان خانهی سرایداری…
ـ آقا سید میشه از آخرین سفرشون به جمکران برامون بگید؟ سیّد نفس عمیقی کشید؛ انگار خاطرات زیادی از ذهنش عبور میکرد. با همان تهلهجهی شیرین ترکی گفت: آقا زیاد به جمکران میآمدند؛ چه…
لیوان را گرفتم و روی لبهی جدول کنار خیابان نشستم. قلپی از چای را خوردم؛ با همسرم دربارهی فرق میدان معلم شیراز و بوشهر صحبت میکردیم. دربارهی اینکه اگر اینجا هم مثل بوشهر سخنران و…
لیوان را گرفتم و روی لبهی جدول کنار خیابان نشستم. قلپی از چای را خوردم؛ با همسرم دربارهی فرق میدان معلم شیراز و بوشهر صحبت میکردیم. دربارهی اینکه اگر اینجا هم مثل بوشهر سخنران و…
بعد از کلی دنگوفنگ و واسطه، سیستم حفاظتی اجازه ورود ما را به منطقه نفتی بهرگان، جهت انجام یک پروژه پژوهشی، صادر کرده بود. بهرگانی که حالا وقتوبیوقت، حرف از ورود زمینی آمریکا به…