گرمای ۴۸ درجه و شرجیِ نفسگیر، مثل یک پتوی مرطوب و داغ روی دوش جمعیت سنگینی میکرد. میدان آزادی آبادان، پر از موجِ انسانهایی بود که زیر آسمانِ دودیِ غروب، پرچم به دست گرفته بودند و فریاد میزدند. میان هیاهوی شعارها و پرچمها، چشمم به چند متر جلوتر بود. پیرمردی با موهای سپید و قامتی خمیده، نزدیک پدرم ایستاده بود و با دستانی لرزان، پرچمگردانی میکرد. دلدل میکردم که بروم سمتش و از حضورش در این شبها بپرسم. برایم مهم بود که بدانم چه چیزی یک پیرمرد را با این سن و سال، در این هوای سوزان و شلوغیِ عجیب، به تجمع مردمی میکشاند.
اما قبل از اینکه قدمی بردارم، دیدم به حالت رکوع درآمد. نفسش بریده بود، انگار هوا دیگر به ریههایش راه پیدا نمیکرد. دستش را روی سینهاش گذاشت و چند نفر دورش جمع شدند. از دور دیدم که لبهایش هنوز در جنبش بود؛ دستی که پرچم را گرفته بود، حالا به سختی بالا میآمد اما همچنان مشتش گره شده بود. فضای ذهنم گرگومیش شد! نمیدانستم کمکش کنم یا به اورژانس زنگ بزنم که صدای آژیر از دور در فضا پیچید. چشمانم دودو میزد و امیدوار بودم که زود برسد. با همان حال بد که مشتش گرهکرده بود و لبهایش هنوز شعار میداد، روی برانکارد گذاشته شد.
مادرم گفت: «این لحظه رو ثبت کن!» سعی کردم دست بجنبانم اما از شدت اضطراب، دستانم به لرزه افتاده بود و عکس تار شد.
از نزدیک نگاهش کردم؛ انگار نه انگار که جسمش یار خوبی برایش نیست. روحش در جای دیگری بود و من ماندم و حسرت توضیحی که میخواستم از خودش بشنوم.
بعد از برگشت به خانه، پیش پدرم رفتم و راجع به ماجرای اعزام مرد سالمند به بیمارستان صحبت کردم. با لبخند تلخی گفت: «اون ملاصادقه... برادر ملا صالح قاری...»
گفتم: «عه؟ ملاصالح قاری معروف؟ کتاب ۲۳ نفر؟»
همزمان گوشیاش را نگاه کرد و گفت: «بله، برادر همونه، اتفاقاً شمارهاش رو دارم...»
با خودم گفتم: «عجب روح بزرگی! هم اون دوران و هم الان در اوج اطاعت از ولی! عجب افتخاری...»
انگار که تاریخ، گاهی خودش را در قامتِ یک پیرمردِ خمیده، وسطِ یک تجمع شلوغ، جا میزند تا یادمان بیاورد که بعضیها، از همان نسلِ اولِ عشق، تا آخرین نفس، پایِ پرچم میمانند. چون مقاومت برای برخی نه یک انتخاب، که یک ژنِ ارثی است که با شیر مادر تا مغز استخوان نفوذ کرده...