به چهره چروکیدهاش خیره میشوم؛ چینهایی که هر کدام انگار روایت سالها رنج، کار و زندگیاند. با لهجه شیرین بیرجندی حرف میزند؛ همان لهجهای که گرما و صمیمیتش آدم را بیاختیار یاد خانههای کاهگلی، کوچههای خاکی و صفای روستا میاندازد. درست مثل همه مادربزرگها، مهربان است؛ بیتکلف، بیادعا و صمیمی.
میگوید از روستای نقاب به مشهده آمده است؛ روستایی در خراسان جنوبی. همراه چند نفر از همولایتیهایش راهی اینجا شده تا برای عزاداران آقای شهید خدمت کند.
روبهرویش تشت بزرگی از خمیر قرار دارد و با دستانی که لرزش سن را نمیتوان از آن پنهان کرد، تکههای کوچک خمیر را یکییکی برمیدارد، ورز میدهد و آماده پخت نان میکند.
هر حرکت دستش آرام است، اما استوار؛ گویی سالهاست همین کار را با عشق انجام میدهد.
دوربین گوشیام را به سمت او میگیرم. از او میخواهم خودش را معرفی کند؛ نامش را بگوید، بگوید از کجا آمده و چرا اینجاست. اما او انگار حرف مهمتری برای گفتن دارد. نه از خودش میگوید و نه از سختی راه و زحمت کار.
با همان لهجه ساده و صمیمی میگوید: «ما خیلی نگران آقا شده بودیم؛ خیلی نگران و ناراحت بودیم که آقا را شهید کردند. خدا هر که رهبر ما را شهید کرد را بکشد.»
حرفهایش نه ادبی است و نه آراسته به واژههای پرطمطراق. جملههایش کوتاهاند، اما از دل برمیآیند. او سیاستمدار نیست، تحلیلگر نیست و حتی شاید بسیاری از اصطلاحات سیاسی و رسانهای را نداند؛ اما احساسش را بیواسطه بیان میکند؛ همان چیزی که در دلش نشسته است.
پیرزن روستای نقاب، از دل خراسان جنوبی، کیلومترها راه آمده تا سهم کوچکش را در خدمت به عزاداران ادا کند. شاید تمام داراییاش همین دستان پینهبسته باشد و شاید بزرگترین سرمایهاش همین ایمان و اخلاصی باشد که در نگاهش موج میزند. وقتی حرف میزند، میشود فهمید که برای او خدمت کردن، فقط پختن نان نیست؛ نوعی ادای دین است، آن هم با زبانی که از دل برآمده است.
به حرفهایش فکر میکنم. شاید او با زبان ساده خودش، از انتقام سخن میگوید؛ از خواستن عدالت و مجازات کسانی که عامل این حادثه بودهاند. شاید واژههایش ساده باشند، اما احساسی که پشت آنهاست، احساسی است که بسیاری از مردم نیز آن را با زبان و بیان خودشان روایت میکنند.
و من همچنان به چهرهاش نگاه میکنم؛ به زنی که روستازاده نه بلکه بزرگزاده است.
روستازادهای است که با همه سادگی، بزرگی را میتوان در رفتار، ایمان و احساس مسئولیتش دید.
با خودم فکر میکنم که انقلاب، چگونه بسیاری از همین روستازادگان را بزرگ کرد؛ بزرگ نه به جایگاه و مقام، بلکه به وسعت نگاه، احساس مسئولیت و حضوری که در بزنگاههای تاریخ، بیهیاهو و بیادعا از خود نشان میدهند.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.