تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از دور. وقتی آمدی اولچیزی که چشمم را گرفت، قدِ بلندت بود. با آدمِ توی تلویزیون فرق داشتی. قبل تو، سخنران رفت پشت تریبون، بسمالله را گفت و حرفهاش را اینطوری شروع کرد: «پدرِ عزیز و بزرگوارِ ما...»
حسینیه یکپارچه اشک شد. اولینبار بود تو را در قامتِ پدر میدیدم. با بچههات حرف زدی و من شکل ادای کلمات و طنین صدات را هنوز میشنوم از وقتی که گفتی فقط به فکر نجات خودتان نباشید و بیت سعدی را خواندی: «آن یک گلیم خویش به در میبرد ز موج/ وین سعی میکند که بگیرد غریق را...»
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. حتی بار دوم وقتی ماشینت توی کوچه فرعی پشت خیابان سعدی، بین جمعیت گیر کرده بود، چهرهات را از پشت شیشهی ماشین دیدم که داری به جماعت لبخند میزنی؛ دیدمت اما از دور.
یا سال ۹۵ که با پارتیبازی، کارت دیدار با مداحان را گرفته بودم و درست ندیده بودم که رویش نوشته «ویژه» و زود آمده بودم و دیر رفته بودم توی حسینیه، دوباره تو را از دور دیدم.
اینبار اما نزدیک بودی... کرور کرور آدم به استقبالت آمده بودند؛ آنقدر که گرد و غبار قدمهایشان، قاب را مهآلود کرده بود. از کنار ما گذشتی؛ نه دور، اما دیر...
کاش زائرها و خادمها تو را ساعتی با علی(ع) تنها میگذاشتند... رنجها را پیش علی وامینهادی و ما را به علی میسپردی و ما تو را به علی میسپردیم... علی ویّاک علی...
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.