روی سکوهای سیمانی اطراف حرم نشسته بودند؛ جایی که خیابان طبرسی به حرم می‌رسید. نماز صبح تازه تمام شده بود.

لباس بلوچی پوشیده بودند: امیررضا، محمد و آصف بامری شاهنده. هم‌طایفه‌ای بودند و با سیزده چهارده نفر از رفقایشان، از یکی از روستاهای ایرانشهر آمده بودند برای تشییع آقا. خانه گرفته بودند.

کشاورز بودند و ده‌پانزده روز کار کرده بودند تا خرج سفرشان را جور کنند.

سنشان قد نمی‌داد به روزهایی که آقا در همسایگی‌شان در تبعید بود. امیررضا شانزده‌ساله بود؛ لاغر و قدبلند. گفت: «از وقتی عقلمان رسید، آقا را دوست داشتیم.» محمد گفت: «آقا پدرمان بود.»

از امیررضا پرسیدم: «خبر شهادت آقا را کی شنیدی؟ خواب بودی یا بیدار؟» محمد پرید وسط حرفش: «ما اصلاً از وقتی شنیدیم بیت را زدند، خواب و خوراک نداشتیم. مستأجرمان که اهل سنت است، زنگ زد گریه می‌کرد و خبر داد که آقامان را شهید کردند.»

محمد کلاس هشتم بود. آصف در تمام مدت مصاحبه ساکت بود.

چشم‌های هر سه‌ نمناک شده بود. گفتم: «اگر آقا بود، چی از ما می‌خواست؟» محمد از همه زودتر جواب داد: «پشت سر رهبرمون بایستیم.»

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.