روسریاش را کیپ دور سرش میبندد و میگوید: «اومدم حلالیت بگیرم.»
تکهی اول حرفش را که میشنوم، میگویم: «باز هم از آن حرفهای تکراری که این روزها همهجا پر شده؟» اما وقتی میگوید: «حقالناس گردنمه، اومدم جبرانش کنم»، میفهمم انگار حرفهای جالبی برای گفتن دارد. یواشکی گوشی را از توی جیبم درمیآورم و روی ضبط صوت میگذارم.
مصاحبه گرفتن در دستشویی شماره ۷ حرم امام رضا هم نوبر است! اما خب چارهای نیست. وقتی برای وضو گرفتن با شیر دستشویی درگیر بود و از گوشهی چشم زیر نظرش گرفته بودم، فکر نمیکردم حرف جالبی برای گفتن داشته باشد، اما شانس را امتحان کردم و گفتم: «زائرین یا مجاور؟»
گفت: «نه، زائرم؛ از بجنورد میام.» میپرسم: «برای زیارت یا تشییع؟» میگوید: «تشییع.»
جَلَببازی درمیآورم و میگویم: «چه کاریه خب؟ اینهمه راه اومدین که چی بشه؟!»
همانطور که روسریاش را میبندد، میگوید: «اومدم حلالیت بگیرم. حقالناس گردنمه، باید اداش کنم.»
میپرسم: «حالا چرا حقالناس؟!» میگوید: «من تنها آخوندی که قبول داشتم، امام بود. امام که رفت، حس کردم انقلاب هم پشت سرش رفت. بعدِ امام، میگفتم این چه رهبریه که نمیتونه اوضاع کشور رو درست کنه؟ گاهی انقدر ازش عصبانی بودم که حتی اسمش رو هم نمیگفتم. در گفتوگوهای معمولیام میخواستم صداش کنم، میگفتم خامنهای. تا اینکه جنگ رمضان شروع شد. وقتی خبر شهادتش اومد، گریهام گرفت، اما متحولم نکرد. فقط برام سوال شد که مگه این خامنهای کیه که باید بکشنش؟! رفتم دنبال سخنرانهای خارجی که در موردش حرف زده بودند.»
همینطور که برایم صحبت میکند، دستش را میاندازد توی کیفش و گوشیاش را بیرون میکشد. گالری را باز میکند و میگیرد سمتم. گوشی پر است از فیلم در مورد آقا و ماجرای اپستین و ترامپ. انگشت اشارهاش را میگیرد سمت عکس جزیرهی اپستین و میگوید: «ببین، این همون جزیرهایه که توش قایم میشدن. اینها رو که فهمیدم، گفتم برای رسیدن به امام زمان، دو راه بیشتر وجود نداره؛ یا راه ترامپه یا راه خامنهای. یهو صحبتهای آقای کافی یادم اومد. اون موقعها میگفت: "یزیدِ زمانتون رو بشناسین، حمایتش نکنین." اون موقع نمیفهمیدم چی میگه، ولی حالا فهمیدم منظورش چیه. یزیدتر از ترامپ داریم مگه؟ اومدم ازش بخوام حلالم کنه.»
دلم برایش میسوزد و میگویم: «حاجخانم، نگران نباش! آقا میگفت من همهی مردم ایران رو دوست دارم. اون میبخشهت.»
چشمهایش پر میشود و میگوید: «نه، اگه من الان بمیرم، جواب خدا رو چی باید بدم؟ اگه بپرسه چرا پشتش نبودی؟ اینکه من قضاوتش کردم و قبولش نکردم، باعث تضعیف شده دیگه؛ حقالناس این مردم گردنمه. حتی اگه تو تشییع نبینمش، اومدم که حضور داشته باشم بلکه جبران شه.» بعد با شور و حرارت میگوید: «من تو قرآن خوندم، خدا اگه درست کار نکنیم، کار رو از ما میگیره و میده دست قوم دیگهای که برترن. ببین یمنیها رو؛ چطوری مقاومت میکنن، چطوری پای حق وایسادن. اگه ما واینستیم، خدا از ما میگیره و میده به کسای دیگهای که اینجوری وایسادن. من از اون روز میترسم.»
وسط حرفهایش گوشیاش زنگ میزند. میخندد و میگوید: «الان همسرم فکر میکنه این پایین چیزیم شده.»
از اینکه نیمساعت است بندهی خدا را به حرف گرفتهام خجالتزدهام، اما حرفی که میزند آبی است روی آتش: «ممنون که به حرفام گوش دادی. اولین کسی هستی که تونستم بعد از اینهمه وقت، حرفها و عقایدم رو براش باز کنم. توی خونه به دخترم گفتهام، ولی اینکه به کس دیگهای بگم، خیلی سبکترم کرد.»
بعد از رفتنش فکر میکنم به اینکه «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد». آمریکا تلاش میکرد با زدنِ قائد شهیدِ ما، او را از بین ببرد، اما باعث شد افرادی مثل خانم یزدانی هم که نمیشناختنش، بشناسندش.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.