از دور تپهی سبزیها معلوم بود. نزدیکتر که شدیم، زنهایی دیدیم با شال نخیِ نگیندار و چادرهای کوتاهی که دور سر و گردن پیچ خوردهاند. رنگ و لباس و لهجهها، همان مُهری بود که نشان میداد جنوبیاند. توی سکوت، وسط پیادهرو سبزی پاک میکردند. هر چند دقیقه یکبار کسی برای شادی روح شهدا یا سلامتی آقاسیدمجتبی صلوات میفرستاد و بقیه همراهیاش میکردند.
موکبشان نزدیک حرم امام رضا بود و پر از عکسهای مشت گرهکرده. پرچمها و کتیبهها را از جنوب، از دل خلیجفارس، آورده بودند تا شرق ایران، شارستان رضوی. پرسیدیم: «اهل کجایید؟» بدون اینکه دست از کار بکشند، سرهاشان بالا آمد.
ـ میناب... میناب.
همین یک کلمه کافی بود که بدون فکر کردن به کثیف شدن لباسهایم یا هر چیز دیگر، همانجا، روی زمین بشینیم و دلبهدلشان بدهیم.
موضوع گفتگو؟ مشخص است! همان روز کذایی...
پیرزنی که از همه به من نزدیکتر بود، چندباری تکرار کرد: «کربلا بود؛ کربلا!»
میگفت: «همانطور که روز عاشورا شهزاده قاسم رو زدند، شهزاده علیاکبر رو زدن، اون روز بچههای ما رو تکهتکه کردن. یکطرف دست افتاد، یکطرف کفش بچهها...»
دست برد به سبزیهای جمعشدهی روبرویش. آنها را بالا برد و بعد ریختشان روی زمین. میگفت: «مادرها اینطور به خاک و خونِ مانده از بچههاشان چنگ میانداختند و ناله میکردند.»
بهزور بغضم را قورت داده و به چهرهی آفتابسوختهاش نگاه کردم؛ به چشمهای ریز قهوهایاش که میگفت شاهد پرواز همان هواپیماهایی بوده که سمت میناب رفتهاند...
زن ساکن خود میناب نیست؛ روستایی اطراف آن زندگی میکند. دختر جوانش، که غسال است، روز حادثه هفتتا از دوستان و همکارانش را جمع کرده و رفته بندر تیداب؛ جایی که اجساد شهدا را غسل میکردهاند.
زن با لهجهی غلیظ هرمزگانیاش میگفت: «جسد که چی بگم؟ یکی دستش مونده بوده، یکی پاش، یکی هم مثل ماکان که...» به اسم ماکان که رسید، همهچیز عوض شد. از یک طرف صدای آه آمد، از طرف دیگر صدای نوچنوچی به علامت تأسف. زنی که رنگ چادرش با بقیه فرق میکرد، صدایش را بالا برد و با تشر گفت: «از ماکان هیچی نگو!»
صدایم میلرزید. پرسیدم: «چرا؟ مگه کسی از خانوادهش اینجاست؟»
سر تکان داد. یکی دیگر از خانمها گفت: «نه! از خانوادهی شهدای اونروز کسی توی جمع ما نیست. ولی داغ ماکان ما را بیچاره کرده.»
همان پیرزنی که کنارم بود، در حالی که دستهایش را شبیه مادران داغدیده در هوا تکان میداد، گفت: «کاش ما هم داغ دیده بودیم که با خانوادههاشون شریک غم باشیم... اصلاً کاش خودمون هم جون داده بودیم.»
گوشهی چشمم تر شد. دلم میخواست همانجا، کف خیابان، چند قدم مانده به حرم امام رضا، دستهجمعی هقهق بزنیم و دل سبک کنیم؛ ولی پسربچهای که از راه رسید و گفت: «شادی روح شهدا صلوات!» به داد بغض گلو و حال خرابمان رسید.
به تشت بزرگ وسط جمع نگاه انداختم. لابهلای همین حرف زدنها و آه کشیدنها، زنها تقریباً تمام سبزیهای جلویشان را پاک کرده بودند.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.