«صندلی استراحت عابر»؛ این را چسبانده بود به یک صندلی چوبی کوچک، کنار مغازهاش.
اصلاً همان صندلی ساده که توی داغی تیرماه مشهد به داد عابران پیاده میرسید، خشت اول گفتوگویمان شد؛ پیرمرد ۷۲ ساله، بچهمشدیِ اصیل بود. از اینکه فردا قرار بود رهبر را در شهرشان تشییع کنند، هم ذوق داشت هم غم. ذوقش برای تکاپوی مردم و همشهریهایش بود؛ غمش برای از دست دادن کسی که سالها قبل از انقلاب، با تشویق پدر، پشت سرش نماز خوانده بود؛ و از آن به بعد، سیدِ جوانِ مسجد کرامت، شد مقتدای مهربانی که خیلی دوستش داشت.
حاجمحمد سقاآستانه، پشت میز چوبی کوچکِ توی مغازۀ مسفروشی قدیمیاش نشسته و به نقطهای دور خیره بود. میگفت: «همیشه دوست داشتم این را برای کسی بگویم؛ آقای خامنهای موقع نماز، توی دعای دست، فقط نمیگفت ربِّ زدنی علما... میگفت ربِّ زدنی علما و عملاً! این کلمۀ دوم، چه برای من، چه بقیۀ کاسبهای محل که با شوق پای منبرش مینشستیم، حکم جهاد داشت. ساواک هم روی همان کلمه حساس شده بود و هشدار میداد.»
آن زمان، جمعهها در مسجد کرامت جلسات قرآن داشتند. برادران فاطمی مربیهای قرائت بودند و آقای خامنهای جلسهها را مدیریت میکرد.
انس با قرآن را از آن زمان حفظ کرده و حالا قاری مسجد حجت است. پشت سرش، لابهلای قفسههای آهنی، یک تکۀ برگۀ کوچک داشت که رویش آیه و صفحهای از قرآن را یادداشت کرده بود. هر روز بعد نماز جماعت، یک صفحه قرآن میخواند. با شروع محرم که قرائتها موقتاً تعطیل شد، آن را چسبانده بود که یادش بماند از کجا ادامه بدهند.
میگفت بعد از رفتن آقای خامنهای به تهران، موقع شنیدن سخنرانیهایش از رادیو و تلویزیون، قند توی دلش آب میشد. حتی یادش میآمد خبر رحلت امام را سرِ صبح از بلندگوی مسجد شنیده و توی خیابان زمین خورده، اما هرچقدر هم لبهایش را در هم چلاند و ریش و سبیل سفیدش را به هم گره زد، یادش نیامد خبر شهادت آقا را چطور و با چه حالی شنیده. فقط میدانست خانمش را با هول بیدار کرده و خبر را رسانده.
توی فضای کوچک مغازهاش که هنوز چرتکه و ترازوی دوکفهای کارها را پیش میبرد، کاسب باتجربه هم آه میکشید و سر تکان میداد، هم چشمهایش نور میتاباند به ظرفهای صیقلخوردهی مسی. میگفت: «میدونی نکتۀ مثبت این شهادت چی بود؟ ایشون مثل امیرالمؤمنین بهدست اشقیالاشقیا کشته شد.»
وقتی از مغازه بیرون آمدم، دستبهکمر از روی صندلی بلند شد. صدای محو اذان را که شنید، پرسید: «وقت نماز شده؟ من باید میرفتم مسجد اذان بگم.» بعد همینطور که میخندید، خودش جواب خودش را داد: «اشکالی نداره... بقیه هستن.»
صدای کموضوحی که از پشت بلندگو میآمد، صدای جوانی بود از مسجد علیاکبریها.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.