دیشب، وقتی جایی از سیلِ جمعیت، بی‌اختیار به سوی حرم کشیده می‌شدم، به زحمت خودم را کشاندم به کوچه‌ای فرعی که دقایقی بنشینم. مردی، کنارم روی خاک نشست. سر و صورتش خیس عرق بود اما لباس عربیِ بلندش، به خلاف من، تمیزِ تمیز مانده بود‌. به شوخی گفتم چطوری وسط این محشر کبری، انقدر شیک مانده‌ای؟ و سر صحبت این‌طوری باز شد. فهمید ایرانی‌ام و شروع کرد. از حرف زدنش معلوم بود که درس خوانده. گفت به نظرت این حالِ مردم عراق طبیعی‌ست؟ بعد خودش ادامه که «والله! مو طبیعی!»

پرسیدم دارد به چی فکر می‌کند؟ گفت این کار فقط از یک مردِ الهی برمی‌آید که دل‌ها را این‌طوری متوجه خودش کند.

هرچه می‌گفتم او از جنبه‌ی الهیاتی‌ش به آن حاشیه می‌زد. می‌گفت فقط مردِ خداست که سیاستش را روی دودوتا چهارتای مادی، بنا نمی‌کند. بعد بنا کرد به خودانتقادی.

گفت آمریکا به ما حمله کرد و شد آن‌چه شد؛ ما بعد از ثوره‌العشرین، دیگر یک مردِ الهی مثل خامنه‌ای نداشتیم. این قیامتی که می‌بینی به پا شده، فقط در عزای خامنه‌ای نیست، سوگ بر چیزی‌ست که نداشتیم؛ نداریم. گفت کم است حکیمِ متاله سیاست‌مداری که بگوید «کلا کلا امریکا» و پای حرفش تا حد بذل جان بماند.

حرف‌هاش من را یاد ماموستا لقمان نذیر انداخت‌. وسط جنگ، توی کردستان، نشسته بودیم به گپ زدن و ماموستا از زندگی‌ش می‌گفت. جایی وسط حرف‌هاش گفت که با جماعتی از معارضان صدام -که خودش رهبرشان بود- رفته بودند پیش آیت‌الله خامنه‌ای، وقتِ ریاست‌جمهوری آقا. می‌گفت وقتی از جلسه بیرون آمدیم، به همدیگر نگاه کردیم و گفتیم اگر رهبری مثل خامنه‌ای می‌داشتیم، کی به این ذلت دچار می‌شدیم؟

عراق دیشب، با آرزوش وداع کرد؛ با مردی که فقط رهبرِ ایران نبود.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.