از اینجا گذشتی...
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
تا حالا اینقدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیمها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه مینشستی. چشمهام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهرهات را میدیدم؛ از…
خانم عراقی کنار پیادهرو ناراحت نشسته بود. کنارش نشستم و نظرش را راجعبه شهادت آقا سید علی خامنهای پرسیدم. ـ من و خانوادهام همه طرفدار آقا هستیم. وقتی آقا شهید شدند، چشمتان روز بد…
به چهره چروکیدهاش خیره میشوم؛ چینهایی که هر کدام انگار روایت سالها رنج، کار و زندگیاند. با لهجه شیرین بیرجندی حرف میزند؛ همان لهجهای که گرما و صمیمیتش آدم را بیاختیار یاد…
«تل ابیب اتراب صارت ولد حیدر فلشوهه خلو البالستی یرعد والقواعد زلزلوهه»
مرد میگفت هی میگویند کربلا و نجف، میهمان دارد. میهمان نداریم. سیدُالوَلی، خودش میزبان است. او دارد به دیدارِ جدش میآید، در خاکِ خودش.
ـ میدونستید تهران رو گسله؟ یه گسلِ پدرمادردارها حالا اینو داشته باش لولههای گاز شهری رم عمود به این گسلا ساختن میفهمید یعنی چیییی؟ همینطور که وسایل را در اتاق جدید میچیدیم…
پیرزن میوهفروش، گوشهی خیابان، کنار نوبرانههایش نشسته بود و تسبیح میگرداند. سیبهای سرخ و خوشرنگ او از دور برای ما خودنمایی میکرد. خواهرم گفت: «سیبهایش ترش و آبدار است. آنقدر…
«امرضا» از اینکه فهمید عراقی نیستم تعجب کرد. شال مشکی و چادر بحرینی روی سرم، او را به اشتباه انداخته بود. توی ایستگاه راهآهن مشهد، با یک چمدان بزرگ و یک کیف کوچک روی صندلی انتظار…
اغراق نکردم اگر بگویم موهایش را با گِل شسته بود. چند ساعتی میشد از همدان رسیده بودند. میگفت: «روزی که بیت را زدند، خاکبرسر شدیم. حالا گِل آوردیم به مردم بزنیم، به نشانهی خاکبرسر…