برچسب

باید برخاست

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

از این‌جا گذشتی...

تا حالا این‌قدر به تو نزدیک نبودم. سال هشتادوچهار، جایی بین جمعیت بودم و قدیم‌ها، تو آن بالا، روی بالکن حسینیه می‌نشستی. چشم‌هام هنوز ضعیف نشده بود. جزئیاتِ چهره‌ات را می‌دیدم؛ از…

از دست و دلمون رفت...

خانم عراقی کنار پیاده‌رو ناراحت نشسته بود. کنارش نشستم و نظرش را راجع‌به شهادت آقا سید علی خامنه‌ای پرسیدم. ـ من و خانواده‌ام همه طرف‌دار آقا هستیم. وقتی آقا شهید شدند، چشمتان روز بد…

خاکِ خودش

مرد می‌گفت هی می‌گویند کربلا و نجف، میهمان دارد. میهمان نداریم. سیدُالوَلی، خودش میزبان است. او دارد به دیدارِ جدش می‌آید، در خاکِ خودش.

پیرزن میوه‌فروش

پیرزن میوه‌فروش، گوشه‌ی خیابان، کنار نوبرانه‌هایش نشسته بود و تسبیح می‌گرداند. سیب‌های سرخ و خوش‌رنگ او از دور برای ما خودنمایی می‌کرد. خواهرم گفت: «سیب‌هایش ترش و آب‌دار است. آن‌قدر…

خاک‌برسر

اغراق نکردم اگر بگویم موهایش را با گِل شسته بود. چند ساعتی می‌شد از همدان رسیده بودند. می‌گفت: «روزی که بیت را زدند، خاک‌برسر شدیم. حالا گِل آوردیم به مردم بزنیم، به نشانه‌ی خاک‌برسر…