برچسب

مشهد

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

چایی بریزم؟

از عصری که برای مصاحبه‌گرفتن رفتم حسینیه‌ی افغانستانی‌ها، تا شب این حاج‌آقا در آبدارخانه بود. من مدام بین پله‌های قسمت برادران و خواهران در رفت‌وآمد بودم. او هروقت چشمش بهم می‌خورد،…

ما اهل جنوب لبنانیم

یک نایلون کوچک سفید داشت که یکی‌یکی عکس‌ها را از آن بیرون می‌آورد؛ رو به حرم از آن‌ها عکس می‌گرفت. از مدل عکس‌ها می‌شد حدس زد شهیدند و از نوع نوشته‌های زیرشان، معلوم بود ایرانی…

قاتل نتانیابو

ـ خوبین؟ ـ خوب که نیستیم. کنارش نشسته‌ام. دوتا بچه‌ی کوچکش توی سالن موکب دنبال هم می‌کنند. یک چشمش دنبال آن‌هاست و یک چشمش به من که با او حرف می‌زنم. همان اول که به او گفتم…

سقاهای محله

این عکس را نصف‌شب یکی از زن‌های محله افغانستانی‌ها برایم فرستاده. ازش درباره کیسه‌ها می‌پرسم. می‌گوید: «چند متر پارچه خریدیم، کیسه‌های حمل آب دوختیم به عشق سقای کربلا. قرار کردیم روز…

بهترین قائد

صدایش زد: «حسنِ عسگری » این را که شنیدم به سمتِ صدا برگشتم. مردی قدبلند و سیاه‌پوست، گوشی را با دو دستش گرفته بود. چند ثانیه به گوشی خیره می‌شد؛ بعد سرش را بالا می‌آورد و یک پسر بچه‌ی…