پرچم رهبر باید بالا باشه
بهش میگفتند بیبیجان. سیسال پیش خانه زندگیاش را توی افغانستان جا گذاشت و آمد ایران. میگفت دو تا کیسه برنج را به هم دوختیم و شد فرش زیر پایمان. روی چراغ خوراکپزی، هم غذا بار…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
بهش میگفتند بیبیجان. سیسال پیش خانه زندگیاش را توی افغانستان جا گذاشت و آمد ایران. میگفت دو تا کیسه برنج را به هم دوختیم و شد فرش زیر پایمان. روی چراغ خوراکپزی، هم غذا بار…
این عکس را نصفشب یکی از زنهای محله افغانستانیها برایم فرستاده. ازش درباره کیسهها میپرسم. میگوید: «چند متر پارچه خریدیم، کیسههای حمل آب دوختیم به عشق سقای کربلا. قرار کردیم روز…
ـ خوبین؟ ـ خوب که نیستیم. کنارش نشستهام. دوتا بچهی کوچکش توی سالن موکب دنبال هم میکنند. یک چشمش دنبال آنهاست و یک چشمش به من که با او حرف میزنم. همان اول که به او گفتم…
تازه وارد سالن راهآهن شهید رئیسی مشهد شده بودیم. سنگینی کولهها و خستگی شب قبل قدمهایمان را کوتاه کرده بود. با حرکت آهسته دنبالِ در خروج میگشتیم که دیدیم دو خانم با خنده نزدیک…
یک نایلون کوچک سفید داشت که یکییکی عکسها را از آن بیرون میآورد؛ رو به حرم از آنها عکس میگرفت. از مدل عکسها میشد حدس زد شهیدند و از نوع نوشتههای زیرشان، معلوم بود ایرانی…
از عصری که برای مصاحبهگرفتن رفتم حسینیهی افغانستانیها، تا شب این حاجآقا در آبدارخانه بود. من مدام بین پلههای قسمت برادران و خواهران در رفتوآمد بودم. او هروقت چشمش بهم میخورد،…
به چهره چروکیدهاش خیره میشوم؛ چینهایی که هر کدام انگار روایت سالها رنج، کار و زندگیاند. با لهجه شیرین بیرجندی حرف میزند؛ همان لهجهای که گرما و صمیمیتش آدم را بیاختیار یاد…
«امرضا» از اینکه فهمید عراقی نیستم تعجب کرد. شال مشکی و چادر بحرینی روی سرم، او را به اشتباه انداخته بود. توی ایستگاه راهآهن مشهد، با یک چمدان بزرگ و یک کیف کوچک روی صندلی انتظار…